<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>در حیاط خلوت پاییز</title>
      <link>http://nasrin.paaiiz.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1387</copyright>
      <lastBuildDate>۳ شنبه, 25 تیرماه 1387 13:05:57 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>گفته بودم خانومن؟! حرفمو پس می گیریم!!</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<BLOCKQUOTE dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px">
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT size=2>حرفمو پس می گیریم! جوجه کبوترهای روی بالکن ما نه تنها خانوم نبودند، بلکه حتی می شود گفت که آقا بودند. چون بعد از مدتی بی ریخت و سیاه و بدقواره و ضمخت شدند. و تازه بی وفا هم بودند. به محض این که بال هاشون قوت گرفت پر کشیدند و رفتند. الان یک هفته می شود که هیچ سری به ما نزدن نامردا!!<BR>عکس زیر آقای سالار است در حال تیمار داری از جوجه ها یک هفته قبل از پر کشیدنشان! بی کیفیتی عکس ربطی به ناشی گری عکاس ندارد. بگذارید به حساب این که ما هنوز دوربین دیجیتال نداریم و با موبایل عکس می گیریم. <BR><BR></FONT><BR><IMG style="WIDTH: 506px; HEIGHT: 329px" height=1280 alt=Image042.jpg src="http://nasrin.paaiiz.com/Image042.jpg" width=1024></P></BLOCKQUOTE>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/04/post_20.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/04/post_20.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 25 تیرماه 1387 13:05:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خانم های کبوتر در خانه ما</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P dir=rtl align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>یکی دو هفته پیش </FONT><A href="http://salar.paaiiz.com"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>سالار</FONT></A><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT size=2> پستی گذاشته بود با عکس و شرح و تفصیلات درباره کبوتری که روی بالکن خونه ما تخم گذاشته. البته سالار بعد چند روز به این نتیجه رسید که باید اون پست رو حذف کنه. بعد هم رفت همه جا پر کرد که من سانسورش کردم به خاطر اون عکس ها و پست غیر اخلاقیش. در حالی که من هیچ تقصیری نداشتم. <BR>ماجرا از این قرار بود که سالار بعضی! لباس هاش رو که باید شخصن و با دستان مبارک بشوره (مثل جوراب!) وقتی چرک می شه می اندازه روی بالکن تا از چشم من دور بمونه. البته نه که خیال کنید من غر می زنما! ابدا!! فقط استراتژی هایی گاهی به کار می برم که خودش ترجیح می ده این جوری رفتار کنه.<BR>&nbsp;خلاصه یه بار که مچ حضرت والا رو گرفته بودو داشتم لباس ها رو از رو بالکن جمع می کردم که ببرم و در ملا عام به نمایش بذارم یهو دیدم یه چیزی از لای لباس ا افتاد زمین. از قرار یه خانوم کبوتری جای گرم و نرم پیدا کرده بود و اون جا رو برای زاد و ولد و تجدید نسل انتخاب کرده بود. (البته من موندم تو اون بو چطور طاقت آورده بود ...) خلاصه این قضیه باعث شد که اون ماجرا فعلا مسکوت بمونه تا در فرصت بهتر دوباره پروندشو به جریان بیندازیم. یکی دو روز بعد متوجه شدیم که خانم کبوتر یه تخم دیگه گذاشته. ما که از حضور یک موجود زنده غیر خودمون، آن هم از نوع بی آزارش در حال ذوق مرگی بودیم سعی کردیم همه شرایط رو برای خانوم&nbsp;کبوتر&nbsp;فراهم کنیم. هر گونه عبور و مرور به بالکن قدغن شد.&nbsp;فقط گاهی برای خانوم کبوتر در حال&nbsp;مادر شدن خوراکی می بردیم. (و البته نقش محوری خوراکی در زندگی خود ما بر همه دوستان و آشنایان واضح و مبرهن است)&nbsp;باقی اوقات فقط یواش کنار پنجره خانوم کبوتر رو زیر نظر داشتیم.<BR>تا این جای ماجرا رو سالار در اون پست محذوف تعریف کرده بود. (البته با یه قرائت دیگه!!)<BR>چهارشنبه گذشته عصر که از سر کار برگشتیم دیدیم&nbsp;یکی از جوجه ها سر از تخم درآورده. حسی که اون&nbsp;موقع داشتم&nbsp;رو نمی تونم توصیف کنم. خیلی هیجان انگیز بود. 24 ساعت نگذشته بود که&nbsp;جوجه دومی هم به دنیا اومد. حالا ما دو تا&nbsp;نی نی نورسیده تو خونمون داریم که فکر می کنم هر دوشون&nbsp;خانوم کبوتر باشن چون هم زردن و&nbsp;هم ضعیف!!&nbsp;<BR>در حال حاضر هر گونه عبور و مرور به بالکن مطلقا ممنوعه! حتی برای بردن خوراکی!!&nbsp;چون جوجه ها خیلی ضعیفن و ترجیح می دیم زیاد بهشون نزدیک نشیم تا خانوم کبوتر با آرامش بهشون رسیدگی کنه. اما در اولین فرصت که یه کم از آب و گل درومدن عکسشونو می گیرم و می ذارم همین جا تا باور کنین. البته به شرطی فوری بال و پر درنیارن و یه روز بریم و ببینیم جاشون خالیه.<BR><BR><BR><BR></FONT></P></FONT>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/04/post_19.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/04/post_19.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 02 تیرماه 1387 13:51:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به زودی...</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT size=2><SPAN lang=AR-SA>اخباری که این روزها از گوشه و کنار کشور به گوش می رسد، هر روز ازرسوایی های اخلاقی در نهادهای مشروع جامعه خبر می دهد. اصولا مسائل مرتبط با ارتباطات جنسی افراد جایگاه ویژه ای در جامعه‌ی ما و حتی تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی ما دارد. به طوری که حتی بخش مهمی از<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>اخبار جدی و رسمی تلویزیون ما به شرح رسوایی های اخلاقی مسئولین و سیاستمداران کشورهای بیگانه -عمومن دشمن- اختصاص پیدا کرده است</SPAN><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN dir=ltr><SPAN dir=ltr></SPAN>.</SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>نخستین شماره‌ی </FONT><A href="http://www.paaiiz.com/"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#800080 size=2>نشریه‌ی اینترنتی پاییز</FONT></A><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2> به زودی با موضوع سوء استفاده‌ی جنسی از دختران دانشجو منتشر می‌شود. بهانه‌ی ما برای بررسی این موضوع وقایع اخیر در دانشگاه سهند تبریز و دانشگاه زنجان است اما این موضوع طبعن ابعاد گسترده‌تری دارد. این شماره از نشریه‌ی اینترنتی پاییز شامل مجموعه‌ای از یادداشت‌های اهالی وبلاگستان درباره‌ی سوء استفاده‌ی جنسی از دختران دانشجو خواهد بود. ما مشتاقانه از شما دعوت می‌کنیم یکی از نویسندگان این شماره‌ی پاییز باشید. لطفن یادداشت‌های تحلیلی، تبیینی و توصیفی با هر حجمی، به&nbsp; ایمیل (</FONT></SPAN><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT size=2><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA">paaiiz1@gmail.com</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN>) ارسال کنید.<BR></SPAN><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></FONT></FONT></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/03/post_18.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/03/post_18.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 29 خردادماه 1387 13:28:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زهره</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<FONT size=2>بد سردردی گرفته ام. نمی دانم از خستگی چند روز گذشته است یا اضطراب! دقیقن در همین ساعت خواهر مکرمه بنده بالاخره شاخ غول را شکسته و در حال دفاع از پایان نامه اش است. آن هم بعد از حدود چهار پنج سال!! <BR>&nbsp;الزام به حضور و ساعت زدن در این اداره فخیمه سعادت شرکت در جلسه دفاع را ازمان گرفته. نگرانم و برایش آرزوهای خوب دارم!&nbsp;<BR><BR></FONT>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/03/post_17.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/03/post_17.html</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 27 خردادماه 1387 14:22:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کردستان</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 12pt 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT size=2>زندگی&shy;مان این روزها خلاصه شده در کار در سازمان و نوشتن گزارش مضحکی که حالا بعد این چند ماه دیگر نه مثل آن اوایل از آن خنده&shy;مان می&shy;گیرد نه مثل آن اواسط عصبی&shy;مان می&shy;کند و نه مثل این اواخر اشک&shy;مان را درمی&shy;آورد. عادت کرده&shy;ایم. حالا مثل یک ماشین خودکار هر گزارش جدیدی که می&shy;رسد بخش نتیجه&shy;گیریش را باز می&shy;کنم و تایپش می کنم توی گزارش خودم ذیل یک عنوان جدید! نه چانه می&shy;زنم و نه تلاش بیهوده می کنم که چیزهایی را به کسانی تفهیم کنم. بگذریم... حوصله ناله و زنجموره کردن ندارم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 12pt 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT size=2>تعطیلات آخر هفته گذشته فرصت خوبی برای ما بود. ظهر چهارشنبه به اندازه یک کوله پشتی کوچک و سبک وسیله جمع کردیم و راه افتادیم سمت ترمینال آزادی. (البته بر همگان واضح و مبرهن است که همان کوله پشتی کوچک هم جایگاه امنی برای انواع خوراکی&shy;جات و تنقل آلات برای گذران سفر گردیده بود!) بعد از کلی این در و آن در زدن و نتیجه نگرفتن برای گرفتن بلیط اتوبوس به صورت اینترنتی و تلفنی و رفاقتی تصمیم گرفته بودیم با اولین ماشینی که راهی غرب کشور و به خصوص کردستان بود مسافرت شبهه ماه عسل خودمان را شروع کنیم. دلیل انتخاب کردستان برای سفر، هم دیدن طبیعت زیبا و بکر کردستان بود (به جای دیدار از تیر و تخته&shy;ها و ساختمان&shy;ها، اعم از قدیم و جدید) و هم دیدن هاوژین عزیز و خانواده&shy;اش در شهر بانه. هاوژین تنها دوست دختری است که از گروه جامعه شناسی دانشگاه بهشتی برایمان باقی مانده. <o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 12pt 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT size=2>بخت یار شد و بلیط عصر چهارشنبه مریوان گیرمان آمد. بگذریم که تا ساعت حرکت ماشین مجبور شدیم 5 ساعت اول ماه عسل&shy;مان را روی علف&shy;های وسط میدان آزادی بگذرانیم. ساعت 5 عصر اتوبوس راه افتاد و بعد از یازده ساعت، شش صبح رسیدیم به مریوان. هوای خوبی بود. پیاده راه افتادیم سمت دریاچه زریوار یا زریبار و بعد از یک ساعت رسیدیم. هوا عالی بود و آن مناطق به شدت زیبا. ما هم تا توانستیم آن هوا و مناظر را مصرف کردیم. فکرش را بکنید صبح زود توی دریاچه به آن بزرگی تک و تنها قایق سواری کردیم. خیلی خوب بود. سری هم به بازار مریوان زدیم اما هاوژین خرید کردن و هر گونه معطلی در مریوان را ممنوع کرده بود. ظهر راه افتادیم سمت بانه. فاصله مریوان تا بانه نهایتن صد کیلومتر است و یک ساعته می&shy;شود رفت به شرط آن که بشود از مسیر سلیمانیه عراق رفت. اما ما چون باید مرز را دور می&shy;زدیم حدود 6 ساعت توی راه بودیم. آن هم از چه جاده&shy;هایی! تمام مسیر، زیر آفتاب داااغ بودیم و از جاده&shy;های خاکی و سنگلاخ می&shy;رفتیم. آقای راننده و همسفران خوشحال&shy;مان هم به گمانم به هوای استفاده از هوای تازه تمام شیشه&shy;های ماشین را تا آخر باز کرده بودند. خیر سرمان به مهمانی می&shy;رفتیم. لباس تمیز که به همراهمان نداشتیم، خاک هم از سر و رو و لباس گذشته بود. توی حلق و لای مژه&shy;ها و همه جامان خاک گرفته بود. از کوچک&shy;ترین امکانات و فرصتی هم برای نظافت خبری نبود. آن هم توی آن همه شلوغی که فکر می&shy;کنم همه مردم شهرهای بزرگ برای پناه به یک جای خلوت راه افتاده بودند به این نقطه مرزی کشور. در جریان تجربیات این سفر بنده متوجه شدم که خیلی با رییس سازمان میراث فرهنگی کشور موافقم که گفته بود بزرگ&shy;ترین مشکل توریسم کشور وضع دستشویی&shy;هاست! من اگر یک هفته هم این سفر طول می کشید محال بود بتوانم از آن دستشویی&shy;ها استفاده کنم. <o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 12pt 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT size=2>خلاصه باقی ماه عسل&shy;مان هم در خانه هاوژین و کنار خانواده خوبش گذشت. از مهربانی و صمیمیت و مهمان نوازی این خانواده هر چه بگویم کم گفته&shy;ام. نکته جالبی که فهمیدیم این بود که ما دو نفر اولین مهمان&shy;های فارس این خانواده بودیم و با وجود خاطرات بد زیادی که این آدم&shy;ها از فارس&shy;ها داشتند آن همه محبت و گرمی و دست و دل بازی بی&shy;نظیرشان آدم را شرمنده می&shy;کرد. به ما که خیلی خوش گذشت. مثل مسافرت به یک کشور خارجی بود. فضای شهرها و آدم&shy;ها، زبان، پوشش و خیلی چیزها کاملن با مال ما متفاوت بود. از همه این&shy;ها گذشته بازارهای بانه واقعن به آدم ثابت می&shy;کرد که به یک کشور دیگر آمده. هرچند که بازارهای آن&shy;جا هم تحت سیطره محصولات چین بود اما تفاوت قیمت&shy;های بعضی اجناس گاهی کمتر از یک&shy;پنجم قیمت&shy;های معمول بازار سایر شهرها بود و جاذبه دیگر بازارها هم این بود که اغلب فروشنده&shy;ها راجع به اجناس&shy;شان دروغ&shy;های ریز و درشت تحویل آدم نمی&shy;دادند. در نتیجه این مسئله و البته جایزه&shy;ها و کادوهای ریز و درشت پدر و مادر هاوژین، باعث شد که کوله پشتی سبک ما در برگشت تبدیل به یک ساک بزرگ شد که دو نفری هم نمی&shy;توانستیم حملش کنیم.<o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 12pt 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>باور ما به این که به خارج از کشور سفر کرده&shy;ایم در مسیر برگشت و از نوع برخورد ماموران در جاده&shy;ها برای&shy;مان محرز شد. در فاصله نه چندان طولانی تا کاملن از شهر خارج شویم حدود 7-8 بار جلوی ماشین را می گرفتند و تمام سوراخ سنبه&shy;های ماشین را می&shy;گشتند. یکی دو مامورهم توی ماشین را می&shy;گشتند. توی کیف&shy;ها و زیر همه صندلی&shy;ها را هم می&shy;دیدند. کوله پشتی ما را که فقط غذای ناهار و میوه&shy;هایی که مادر هاوژین همراه&shy;مان کرده بود گرفتند و تویش را دقیق نگاه کردند. نمی دانم دنبال چه می&shy;گشتند؟! گاهی هم یکی دو نفر را بلند می&shy;کردند به گمانم برای زهر چشم گرفتن! خلاصه که برخوردها اصلن جالب و محترمانه نبود و من چند بار نزدیک بود از کوره در بروم که سالار آرامم می&shy;کرد. تازه بعد از رسیدن متوجه شدیم که ساک نویی که خریده بودیم برای وسایل پاره شده که گمانم موقع گشتن صنوق&shy;ها این اتفاق افتاده بود. <BR>در کل اما سفر خیلی خوبی بود و به ما خیلی خوش گذشت. دست هاوژین هم بابت دعوتش و هم بابت پذیرایی خوبش درد نکند!</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 12pt 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2></FONT></SPAN></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/03/post_15.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/03/post_15.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 22 خردادماه 1387 14:24:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در محل کار 1</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>قاطی کرده ام. همه اطلاعاتی که ظرف این چند روز کار کرده ام غلط از آب درآمده. بس که این همکار هم اتاقی جدید تمام وقت بدون وقفه&nbsp;با تلفن حرف می زند. با آن خنده های وحشتناک که صداش ته دلم را ریش ریش می کند. با آن رفتارها و حرکات جلف و سبک... جناب مدیر امروز می گفت که رییس ادعا داشته ورود ایشان اداره را متحول می کند و انقلابی به راه می اندازد... حالم دارد به هم می خورد. سرگیجه دارم. اعداد و ارقام انگار از صفحه های کاغذ جدا شده اند و عین مگس دور سرم می چرخند و ویز ویز می کنند. صداها آزارم می دهد. </FONT></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/02/_1.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/02/_1.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 08 اردیبهشتماه 1387 15:46:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پایان نامه 1</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=3>موضوع مورد نظر من برای پایان نامه به نوعی از زندگی شخصی خودم و آدم های اطرافم سرچشمه می گیرد. از نگرانی ها و آشفتگی هایی که به خصوص در دوره های اخیر&nbsp;و با اتفاقات جدید زندگی ام مثل شاغل شدن و ازدواج بیشتر هم شده است.&nbsp;به نوعی می شود گفت در تعیین جایگاه و موقعیت خودم در زندگی دچار سردرگمی شده ام. من زنی هستم دانشگاه رفته و امروزی با کلی ایده ها و &nbsp;آرمان های جدید. توی دانشگاه حرف از برابری می زدیم و آزادی&nbsp;و&nbsp;جامعه مدنی و ...... اووووووه! کلی حرف های قلمبه و دهن پرکن.&nbsp;دانشگاه&nbsp;با آدم ها و کتاب هاش توی این سال ها ارزش های جدیدی را برای ما درونی می کرد&nbsp;که با ارزش های&nbsp;درونی شده قبلی مان کلی فرق&nbsp;داشت و حتی خیلی وقت ها آن ها را نقض می کرد.&nbsp;ارزش ها و هنجار هایی که توی خانواده های سنتی و روستایی مان با آن ها بزرگ شده بودیم و حالا با ارزش های جدید&nbsp;به قول سالار بازاجتماعی می شدیم...<BR>اما به هر&nbsp;حال دوران دانشگاه تمام می شود.&nbsp;در فضای واقعی جامعه&nbsp;دیگر خبری از آن روابط غیر واقعی دانشگاهی و آن حرف های نامربوط به جامعه ما نیست.&nbsp;به جامعه&nbsp;و خانواده که برمیگردی&nbsp;ارزش هایی که توی خانواده یاد گرفته بودی بیشتر به کارت می آید. اما مسئله این است&nbsp;که حرف های جدیدی یاد گرفته ای،&nbsp;ارزش های جدید برایت شکل گرفته اند که دل کندن از آن ها و فراموش کردنشان هم ممکن نیست.&nbsp;<BR>نمی خواهم قضیه را زیاد کش بدهم. مسئله زنانی هستند که از خانواده های معمولی و عمدتا سنتی وارد فضاهای&nbsp;جدیدی مثل دانشگاه می شوند _که روابط و آموزه های آن با جامعه&nbsp;خودمان اگر نگوییم تناقض، دست کم در اغلب موارد تمایز دارد_ و بعد از&nbsp;باز اجتماعی شدن در این فضا، به جامعه و خانواده و روابط گذشته خود <STRONG>برمی گردند</STRONG>. تاکید می کنم؛ کسانی که برمی گردند و ازدواج می کنند و&nbsp;زندگی معمول خود را ادامه می دهند.&nbsp;<BR>من فکر می کنم و فرض من این است که این زنان از طرفی از برقراری ارتباط با خاستگاه های خود دچار مشکل می شوند و از طرفی به دلیل ارزش های متفاوتی که برایشان درونی شده اند، در تعیین جایگاه خودشان هم&nbsp;دچار سردرگمی می شوند. به خصوص در خانواده که به دلیل تابو بودن و تقدسی جامعه برایش قائل است، دست نخورده تر از سایر فضاها باقی مانده و روابط و نقش های این فضا تقریبا از پیش تعیین شده است و خیلی نمی شود در آن دست برد. من فکر می کنم برای یک زن تحصیل کرده _به خصوص اگر شاغل هم باشد _تعیین جایگاهش در خانواده به صورت ذهنی و نقش های عملیش به سادگی امکان پذیر نباشد _به خصوص در ازدواج های سنتی و از طریق خواستگاری این وضعیت حادتر است. <BR>در جامعه هم وضعیت همین طور است. در محل کار و سایر روابط اجتماعی برخورد و رفتار با این زنان با شان و شخصیتی که در ذهن برای خود قائلند _که شاید به نوعی از القائات فضای دانشگاهی باشد_ تناسبی ندارد و جایگاه ذهنی که برای خود قائلند با جایگاه عینی که جامعه تعیین کرده متعارض است.<BR>از نظر حق و حقوق قانونی هم که دیگر هیچ...! که فقط تصور این که با هر درجه و مرتبه علمی و شخصیتی هم که باشی قیمتی که قانون روی کل&nbsp;جان و بدنت می گذارد و ارزش مادی ای برای خونت قائل است نصف بهای برخی اندام های مردانه است... <BR>بگذریم...<BR>وضعیت در خانواده و جامعه و حقوق به گونه ایست که کار به موقعیت سیاسی اصلا نمی رسد که شاید بشود گفت در مرتبه بعدی قرار دارد و باید از یک سری شرایط اولیه فراتر رفت تا بحث از موقعیت سیاسی موضوعیت پیدا کند.<BR>در نهایت این که به نظر من نتیجه چنین وضعیتی برای زنان تحصیل کرده و بازگشته از فضای دانشگاهی این می شود که در زندگی خانوادگی و اجتماعی خود دچار تعارض و آشفتگی های روانی می شوند و من فکر می کنم این زنان در جامعه دچار افسردگی و سرخوردگی هایی می شوند که شاید چندان آشکار نباشد. <BR>در پست های بعدی بیشتر به این موضوع می پردازم. از هم فکری ها و نظرات هم برای به سامان کردن&nbsp;نظراتم &nbsp;و یا انتقادات برای اصلاح به شدت استقبال می کنم.</FONT></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/02/post_13.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/02/post_13.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 03 اردیبهشتماه 1387 15:49:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>24 ساعت بعد...</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>فکرش را نمی کردم هنوز کسی سری به این طرف ها بزند و سراغی از ما در این جا بگیرد. چه برسد به این که قول 24 ساعته ما را جدی بگیرد.<BR>&nbsp;من باب کم نیاوردن عرض کنم که امسال دروغ سیزده بین وبلاگ ها رایج بود. ما هم که آن موقع خانه اینترنتی نداشتیم، گفتیم حالا که امکانات هست قضاش را به جا بیاوریم. &nbsp;</FONT></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/02/24.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/02/24.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 03 اردیبهشتماه 1387 15:26:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دو ماه و نیم بعد...</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P dir=rtl align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>حدود دو ماه و نیم از آخرین به روز رسانی وبلاگ می گذرد. هر چند این مسئله برای وبلاگ های من تازگی ندارد اما این بار بهانه خرابی سایت توجیهم می کند. توی این مدت خیلی اتفاق های جدید افتاد. مهم ترینش هم این بود که از دو ماه پیش من و سالار زندگی مشترکمان را شروع کردیم. بعد از شش سال زندگی توی خوابگاه های مختلف، نحسی سیزدهمین ترم زندگی توی خوابگاه گرفت! البته ما را که نه، خوابگاه&nbsp;را!! حالا هم یک زندگی نیمه دانشجویی، نیمه کارمندی با یک هم اتاقی تازه که با وجود سختی ها و دغدغه های بیشتر اما باز هر جور که ببینی از زندگی توی خوابگاه خیلی خیلی بهتر است. از زندگی خوابگاهی حتمن یک روز مفصل خواهم نوشت.<BR><BR>امروز&nbsp;برای اولین بار&nbsp;به صورت جدی در مورد پایان نامه ام اقدام کردم و با دکتر جلایی پور درباره اش حرف زدم. موضوعم هنوز عنوان مشخصی ندارد و &nbsp;نظم لازم را پیدا نکرده. ظرف 24 ساعت آینده درباره موضوع مورد نظرم برای پایان نامه می نویسم تا اگر احیانا هنوز کسی گذارش به این طرف ها افتاد از نظرات و راهنمایی هاش استفاده کنم.&nbsp;<BR><BR><BR></FONT></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1387/01/post_1.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1387/01/post_1.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 31 فروردینماه 1387 08:50:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P align=justify>یادم نمیاد هیچ وقت تو زندگی به اندازه چند ماه گذشته سختی کشیده باشم. شبانه روز مشغولیم. درس و کار و زندگی و... برای هر کدام به تنهایی آدم کم می آورد! درس و کلاس های ترمم همچنان ادامه دارد. کارهای همه سه ترم گذشته هنوز مانده. تا اردیبهشت باید کلی کار و&nbsp;مقاله تحویل بدم. از طرفی پایان نامه که هنوز موضوع هم ندارم و بدتر این که فرصتی برای فکر کردن هم برایش ندارم. کار سازمان تمام وقتم را می گیرد. سر و سامان دادن به زندگی جدید و مطابقت با وضعیت جدید هم کل انرژی و فسفر آدم را می سوزاند. دور بودن از خانواده و یک سری مسائل دیگر هم باعث شده تمام مسئولیت زندگی&nbsp;به دوش خودمان بیفتد. همین دیشب بعد از کار با عجله&nbsp;رفتم و تک و تنها&nbsp;ظرف دو تا 15 دقیقه عمده لوازم بزرگ خانه را خریده ام.&nbsp;فکرش را بکنید منی که برای خرید&nbsp;یک جنس یکی&nbsp;دو هزار تومنی گاهی&nbsp;چند روز حساب و کتاب و مشورت&nbsp;می کنم دیروز از سر اجبار&nbsp;بیش از دو میلیون را به طرفه العینی به باد فنا دادم. چه فشار عصبی و استرسی داشت. تمام مدت بغض کرده بودم و موقع امضای فاکتورها بیخودی اشکم راه می افتاد...<BR>&nbsp;نزدیک دو ماه است که وقت نکرده ام حتی برای چند ساعت تا قزوین بروم و خانواده ام را ببینم. دلم تنگ شده... <BR>سالار پنجشنبه امتحان تافل دارد. حتی یک روز هم برایش وقت نگذاشته. یکی دو روز هم هست که تصمیم گرفته هر طور شده ظرف همین هفته خانه بگیریم! خدا به خیر کند عاقبت زندگی ما را!!&nbsp;<BR>بگذریم...<BR><BR><BR>اخیرا&nbsp;یک سری مطالب خوانده&nbsp;ام درباره&nbsp;افرادی که&nbsp;از&nbsp;نظر جنسیت یا&nbsp;شاید بهتر باشد بگویم از نظر جنسی وضعیت مبهمی دارند.&nbsp;از چند جهت آشنا شدن با تجربیات این افراد برایم جالب است که سر فرصت درباره اش خواهم نوشت. مثلا درباره تجربه هایی که همه ما&nbsp;با وجود داشتن جنس مشخص از نظر جنسیتی و تجربه های اجتماعی در یک جامعه چند تکه باهاش روبروییم و مقایسه این&nbsp;تجربه ها با وضعیت این&nbsp;افراد!<BR>&nbsp;این هم آدرس دو تا دوست جدید که در این زمینه می نویسند: <A href="http://taghirejensiat.blogfa.com/">این یکی </A>تازه کاره و تغییر جنسیت هم داده. <A href="http://lousi.blogfa.com">این یکی</A> مطالب بیشتری برای خوندن در این زمینه داره. <BR><BR></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1386/11/post_14.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1386/11/post_14.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 16 بهمنماه 1386 13:46:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گوشت لوبیا!</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P align=justify>تعطیلات محرم را در دارالمومنین! کاشان گذراندیم. هیئت های کاشان خیلی معروفند و از قرار تمام 12 ماه&nbsp;سال هم برقرارند. اغلب این مداح های پر سر و صدا -امثال سید ذاکر- را هم ردشان را که می گیری تهش می رسی به همان جا! دوست داشتم عزاداری هاشان را می دیدم. باید جالب باشد. اما به هر حال از آن جا محل زندگی مشترک ما محدود شده به کوچه خیابان ها، سقف که گیرمان می آید دل کندن برایمان مشکل می شود. امسال نشد به هرحال... اما البته واضح و مبرهن است که از "گوشت لوبیا" (با اسپل کاشونی gooshte loobia یا با سرعت بیشترش goosh loobia) بی نصیب نماندیم و بهره کافی و وافی بردیم. گوشت لوبیا غذای سنتی و مخصوص کاشانی هاست که توی مراسم این چنینی هم زیاد ازش استفاده می کنند. مثل قیمه نثار توی قزوین! غذای خوشمزه ایست، یک جورایی می شود گفت آب گوشت فرآوری شده است. اصلش این است که گوشت لوبیا را با نان سنگک داغ و پیاز خام و سبزی و سایر مخلفات به میزان لازم می خورند&nbsp;اما ما چون آقا و سرور و&nbsp;سالارمان&nbsp;دستور داده فقط با باقالی پلو و در صورت کمبود منابع با شوید پلو می خوریمش. خوبیش این است که خود غذا قابلیت هر دو کاربری (برنج و نان) را دارد! یکی دیگر از عجایب گوشت لوبیا این است که با وجود این که بالای 60 درصد این غذا&nbsp;گوشت قرمز است اما برخی دوستان! که در سایر غذاها لب به گوشت قرمز نمی زنند به این غذا که می رسند دو سه بشقاب اول را بی&nbsp;هیچ درنگ و&nbsp;تاملی...یعنی نوش جان می کنند.&nbsp;<BR>خلاصه پیش را گرفتم که دستور پختش را یاد بگیرم ببینم چه جور می شود گوشت به خورد بچه های مردم داد. آقای پدر سالار خان عزیز این جور فرمودند که به ازای هر دو تا گوسفند یک بز باید استفاده شود. (گوشت گوسفند به خاطر لذیذ بودنش و و بز در حکم کش غذا استفاده می شود،&nbsp;همان خاصیت&nbsp;پنیر توی پیتزا) پیاز خیلی باید ریخت و لوبیا به میزان لازم! باقی مواد را هم عمدتا به صورت دلخواه و به میزان لازم می ریزند! (البته واضح و مبرهن است که تا همین جا&nbsp;ابعاد غذا ما را منصرف کرد از ریسک اضافه در زندگی. این جور کارها&nbsp;فعلا بماند تا دوران عیال واری ببینیم چه می شود!) <BR>پخت گوشت لوبیا یکی دو روزی طول می کشد. گوشت و لوبیاها آنقدر باید بپزند تا حسابی له شوند. مرحله آخر کار هم "تخماق زدن"! است. (tokhmagh)&nbsp;تخماق هم به زبان ساده و فارسیش&nbsp;گوشت کوب های دسته بلند چوبی هستند که گوشت لوبیا را آن قدر با ان می کوبند&nbsp;تا کاملا لهیده شود و به هم بیفتد. این غذا با آویشن و گلپر خوب غذایی است آقا!<BR>یک غذای مشابه همین را هم دارند به اسم گوشت نخود&nbsp;که البته من قبلا ردش را در اصفهان هم گرفته ام.<BR>یک نکته جالب هم این که وقتی بزرگواران صورت دسته جمعی داشتند طرز تهیه گوشت لوبیا را برایم توضیح می دادند از روی خامی و کم تجربگی و ناشی گری درآمدم که با گوشت گوساله و گاو هم می شود دیگر! که ناگهان آن همه سر و صدا و همهمه به یک باره جای خود را به سکوتی سهمگین و دهشتناک داد. گیج و مبهوت به اطراف نگاه می کردم که متوجه نگاه غضبناک و خشمگینانه پدر سالار شد؛ همچین نگاه می کرد انگار که زبانم لال&nbsp;گفته باشی نچفسکو را با لوبیا... استغفرالله!!! <BR><BR><BR></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1386/10/post_12.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1386/10/post_12.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 30 دیماه 1386 14:06:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>علم بومی!</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P><BR>دیروز کارشناسی در رادیو از لزوم&nbsp;بومی کردن بخاری ها و وسایل گرم کننده گازی حرف می زد. &nbsp;یاد رشته های علوم انسانی افتادیم با وضعیت اسف بارش در ایران... نمی دانم اما به نظرم این روزها حرف از بومی کردن رشته های علوم انسانی بیشتر شبیه یک ژست روشن فکر مآبانه و حتی غرب زده شده است!<BR><BR></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1386/10/post_11.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1386/10/post_11.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 22 دیماه 1386 14:21:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>توفیق اجباری!!</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[&nbsp;<BR>امروز رییس بالا سرمان نیست.&nbsp; من هم که خجسته و سرخوشم. &nbsp;اهل حفظ تعادل هم نیستم. بنا بر این ممکن است تا شب بیایم چند باری به روز کنم.<BR>از آن جا که ما انسان های شریف اما بی خانمانی هستیم و در این کلان شهر بی سر و ته زندگی مشترکمان را تو کوچه آغاز کرده ایم دیروز از&nbsp;زور سرما تو خیابان ها و پارک ها توفیق اجباری! نصیبمان شد.<BR><BR>
<P align=right><IMG style="WIDTH: 565px; HEIGHT: 113px" height=439 alt=Tofighe_Ejbari_09_559887.jpg src="http://nasrin.paaiiz.com/Tofighe_Ejbari_09_559887.jpg" width=640><BR><BR>بد هم نیست آدم گاهی وقتش را با این جور فیلم ها بگذراند. به قول سالار فیلمیتش از بچه های ابدی که بیشتر است. البته ایشان معتقدند که اصولا پوران درخشنده برود مستند بسازد برای خودش بهتر است. والا ما که از این چیزها سر در نمی آوریم. این بحث ها را می گذاریم برای اهل فن!<BR>خلاصه که بروید ببینید شما هم کمی سرخوش شوید. رها کنید این روشن فکر بازی ها را!!!<BR></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1386/10/_.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1386/10/_.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 15 دیماه 1386 12:20:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آرامش</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[بعد از گذشت چند هفته سخت _خیلی سخت!!!_ جمعه خیلی خوبی را با هم گذراندیم.<BR>درگیری ها و فشارهای زندگی روزمره آن قدر زیاد شده بود که زندگی مان و رابطه مان را داشت دچار تنش می کرد.<BR>دوست دارم درباره این مسائل و تجربه های جدیدم بیشتر بنویسم اما حالا نمی شود. تمرکز ندارم و ذهنم آزاد نیست. <BR>در حال حاضر مهم فقط این است که آرامم. همین! ]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1386/10/post_10.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1386/10/post_10.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 15 دیماه 1386 11:41:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<P align=center><IMG style="WIDTH: 539px; HEIGHT: 452px" height=320 alt=cry_babies_22.jpg src="http://nasrin.paaiiz.com/cry_babies_22.jpg" width=269><BR><BR><BR></P>]]></p></description>
         <link>http://nasrin.paaiiz.com/1386/09/post_9.html</link>
         <guid>http://nasrin.paaiiz.com/1386/09/post_9.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 18 آذرماه 1386 12:55:10 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
