« خرداد 1387 | صفحهی نخست | شهریور 1387 »
آخر هفته گذشته کنسرت شهرام ناظری در قزوین برگزار شد. ما هم بلیط داشتیم. اما به دلیل آمدن مهمان سرزده از شهرستان نشد که برویم. تئاتر "آخ اگه بارون بزنه" در تالار سنگلج را از طرف یک دوست خوب دعوت شده بودیم که آن هم نشد. تازه چند هفته هم هست که برای یک سینمای ناقابل هی برنامه ریزی می کنیم و کار پیش می آید و نمی شود. کم کم دارد باورم می شود که دیگر بچه نیستم و خانم یک خانه و خانواده هستم و مسئولیت دارم. امان از این همه اجحاف و ظلم در حق ما زنان که نمی گذارند آدم به کنسرت و تئاتر و سینما و جاهای دیگر برود. و مگر ما زن ها چقدر طاقت داریم. و این ها همه هشدار و اخطار بود برای بعضی ها که اگر بخواهند همین جور به ظلم و ستم و خشونت خود علیه زنان و کودکان ادامه بدهند یک وقت یک اتفاقاتی می افتد که نباید... از دست دادن کنسرت اولش خیلی حالم را گرفت اما بعد با خواندن ماجراهای کنسرت و افتضاحاتش -از مکان برگزاری کنسرت گرفته تا رفتار مردم- دیدم که چه بهتر! این همه به فرهنگی بودن شهر قزوین –درمقایسه با شهرهای دیگر کشور که شناخته ام- می نازیدم، حالا اگر این افتضاحات را از نزدیک می دیدم کلی حالم گرفته می شد و دمغ می شدم. لینک عکس ها و ماجراهای مربوط به کنسرت را در وبلاگ علیرضا خدابخش می شود پیدا کرد. این یکی هم شرح مفصلی همراه با عکس دارد. بگذریم! یاد آخرین برنامه فرهنگی ای! که با هم رفته بودیم افتاده ام. ماجرای عبرت آموزی که اگر گوش هوش داشته باشید پندهای بسیار در آن نهفته است! قصه از این قرار بود که چند هفته پیش بعد از اندکی حساب و کتاب از ذخیره پولی تا آخر ماه برای خرید مانتو به میدان هفت تیر رفتیم تا بلکه مانتویی پیدا کنیم که قد الشکش مورد اتفاق علمای جلو در سازمان باشد تا هر روز برای اختلاف بر سر چند میلی متر کوتاهی تا حد نصاب مورد تایید قد مانتو بیخود جماعتی را به زحمت نیندازیم. خلاصه بعد کلی گشتن و حساب و کتاب بر سر یکی دو تومن کم و زیاد خرید با موفقیت انجام شد. هنوز پا از مغازه بیرون نگذاشته بودیم که آقای سالار مطابق معمول شروع کرد به ذکر مصیبت از رنج گرسنگی و غم فراق خوراکی! و این که هر چه زودتر جایی پیدا کنیم و شکم را از عزا در بیاوریم. تجربه ثابت کرده این جور مواقع مقاومت بی فایده است و باید هر چه سریع تر به این گونه خواسته ها تن داد. وگرنه خسارت بزرگتری در انتظار است. سعی کردم به ساندویچی حاج بابا راضیش کنم. می شناسیدش؟ حاج بابا یک پیرمرد زرتشتی است که در میدان هفت تیر اول خیابان بهار شیراز ساندویچی کوچک و قدیمی دارد. از ساندویچ کوکو سبزی تا سیب زمینی و تخم مرغ و ماکارونی و لوبیا داغ و هر غذای ارزان قیمت دیگری آن جا پیدا می شود. از همه جا هم ارزان تر. نوشابه هایش هم شیشه ای است که من سال هاست هیچ جای دیگر ندیده ام. خلاصه تلاش ما بی نتیجه ماند. ساعت از 9 شب گذشته بود و حاج بابا بیشتر از این ساعت کار نمی کند. از طرفی آقای سالار هم چیزی فراتر از ساندویچ هوس کرده بود. با هزار دوز و کلک تا سر ملک آمدیم. بلکه به خانه برسیم و با یک غذای خانگی سر و ته ماجرا را به هم بیاوریم. اما ماجرا به این سادگی ها نبود. دیگر از آن جا به بعد آقای سالار قدم از قدم برنمی داشت. روبروی ملک توی خیابان شریعتی یک سفره خانه هست که هر روز از جلویش رد می شدیم. یک در کوچک نه چندان تمیز با پله هایی رو به پایین. دخمه مانند. با یک تابلوی درب و داغون: باغ صبا!! با خودمان گفتیم هر چه باشد حتمن به گروه خونی و فیش حقوقی ما می خورد. از آقای جلو درش پرسیدیم این جا فقط دیزی است که گفت همه جور غذایی دارد. با هزار سلام و صلوات وارد شدیم. اما چشمتان روز بد نبیند! به محض ورود آقای نگهبان شماره 2 جلومان سبز شد و با لحن لوسی درآمد که آقا و خانم! میز رزرو کردین؟ شستمان خبردار شد. از ترس آب دهانی قورت دادیم اما سعی کردیم به روی مبارک نیاوریم. گفتیم نه! یک آقای محترم دیگری ناگهان سر درآورد و ما را راهنمایی کرد به سمت سالن. یک سالن مسجد مانند با میزها و تخت ها و کلی جینگول که از در و دیوارش آویزان بود. ما را برد سمت میزی در وسط سالن و صندلی ها را برای ما کشید. فاصله و نوع برخورد این آقای به شدت محترم با ما هم به گونه ای بود که فرصت هر گونه مشورت دو نفره را از آدم می گرفت. هنوز روی صندلی جابجا نشده بودیم که یک آقای دیگر با دو استکان چای جلومان سبز شد و یک آقای دیگرتر از یک طرف دیگر با پارچ سفالی دوغ! روی میزها هم پر بامیه و خرما و تنقل آلات. بد هچلی گرفتار شده بودیم. آقای محترم هم از ور دل ما جم نمی خورد بلکه فرصت شود دممان را روی کولمان قرار دهیم! یک آقای باز هم دیگر با یک منوی جلد چرمی بزرگ و سنگین آمد و آقای محترم آن را روی میز ما گذاشت. در ظاهر چند صفحه از آن منو به چند زبان خارجی بود و یک صفحه به زبان فارسی. اما در واقع کل آن منو برای ما خارجی بود. چون فقط رسم الخط، فارسی بود به جز چند مورد نام باقی غذاها نا آشنا. بدتر از همه این که قیمت هیچ غذایی نوشته نشده بود تا ما حساب کنیم که تا کجا در کجا فرو رفته ایم. پایین صفحه فقط با خط ریزی نوشته شده بود ورودی برای هر نفر 40000 ریال و قیمت سرویس هر نفر 270000 ریال. با یک حساب سرانگشتی در بهترین حالت هم 60-70 تومان افتاده بودیم. آقای محترم که گمانم حوصله اش سر رفته بود چند لحظه از ما دور شد. با هم تصمیم گرفتیم بگوییم ما گذری این جا آمده ایم و این قیمت ها برای ما زیاد است و پول چای را حساب کنیم و خودمان را از معرکه نجات دهیم. آقای محترم که آمد همین ها را گفتیم. با تعجب ساختگی نگاهی به ما انداخت و با اشاره به کنار سالن گفت: یعنی برنامه را نمی خواهید بمانید؟! تازه ما متوجه آلات موسیقی کنار سالن شدیم. خیلی محکم روی حرفمان ایستادیم و گفتیم خیر! و با خود گفتیم آخیش! خلاص... اما زهی خیال باطل! آقای محترم نگاه نه چندان محترمانه ای به سر تا پای ما انداخت و گفت پس برایتان منوی ناهار را می آورم. آه از نهادمان برآمد. منوی مشابهی آمد. فرقش این بود که این یکی قیمت غذاها را روبرویش نوشته بود. و ورودیش برای هر میز 50000 ریال بود. و چه قیمت هایی!! سریع نام آشنا ترین و ارزان ترین غذاهای ممکن را انتخاب کردیم. چون آقای محترم دیگر چندان محترم به نظر نمی رسید و هر آن ممکن بود اتفاق بدی برای ما بیفتد. بعد از انتخاب غذا بالاخره آقای محترم دل از ما کند و چند قدمی از ما فاصله گرفت و ما را برای مدت کوتاهی تنها گذاشت. ما هم از فرصت استفاده کردیم و با بامیه و خرمای روی میز فشارمان را از افتادگی حتمی نجات دادیم. همچنین فرصت کردیم اندکی به آدم های اطرافمان و تیپ ها و رفتارهاشان و همین طور سر و روی خود رستوران نگاهی بیندازیم که شرحش خودش یک کتاب می شود. فقط همین را بگویم که از سر و روی همه چیز و همه کس تازه به دوران رسیدگی موج می زد. یا شاید ما چون خیلی بهمان فشار آمده بود این جور تصور می کردیم. بگذریم. در همین اثنا گروه موسیقی وارد شدند و ما با خودمان قرار گذاشتیم که دیگر بی خیال ماجرا بشویم و سعی کنیم خوش بگذرانیم و از زرنگ بازی خودمان که حالا مفت از برنامه موسیقی استفاده می کنیم لذت ببریم. فرافکنی های ناجور دیگری هم کردیم. مثل این که سالار می گفت اگر هر جای دیگر غذا می خوردیم فقط سیر می شدیم اما حالا این برایمان خاطره می شود و هر وقت یادمان بیاید کلی به ماجرا می خندیم و سعی کردیم به همین خاطر خوشحال باشیم. در این اثنا متوجه شدیم چند نفر دیگری هم به مشکل ما گرفتار شده اند. یک مورد که چندین بار آقای محترم رفت و آمد، به گمانم منوی صبحانه و عصرانه و نیم چاشتشان را می آورد، اما در نهایت هم آن خانم و آقا حرف خودشان را سبز کردند و به شکل غیر محترمانه ای در رفتند. گروه موسیقی شروع کرد به نواختن و آقای خواننده هم با ادا و اطوار های ناجور و با صدای نخراشیده ای ما را به فیض رساند. چشمتان روز بد نبیند از آن صدا و آن آهنگ ها! به گفته اهل فن برنامه تا آن جا که ما در آن حضور داشتیم اجرای داخلی و زنده شعرها و موسیقی برادر بزرگوار جناب جواد یساری بود که وصفش را زیاد شنیده ام. بد بودن و ناهنجار بودن صدای موسیقی را بدون هر نوع عقده گشایی از فشار آن شب می گویم و نظر واقعیم است و جالب این که بعد دیدم مدیر باغ صبا گفته: "در این سفره خانه، پذیرایی های مختلفی اعم از پیش غذاهای سنتی و پس غذا و غذاهای سنتی ارائه می دهد. در فضایی که معماری سنتی وجود دارد که باعث آرامش انسان می شود و به همراه پخش یک موسیقی سنتی اصیل که بسیار غنی است و گوش را نوازش می دهد..." خانواده هایی که هنوز محترم باقی مانده بوند خوشحال بودند و دست می زدند و خانم هایشان که رنگ های روی صورتشان مانع می شد چهره واقعی شان قابل شناسایی و تشخیص باشد گه گاه همان طور نشسته قری می آمدند. در تمام مدت هم مثل یک میهمانی خانوادگی با انواع میوه و هندوانه و نوشیدنی پذیرایی می شدند که البته عدم برخورداری از این ها برای ما تا حدودی فشارزا بود. بگذریم. غذا را آوردند و بدترین قسمت ماجرا این بود که برنج به شدت بوی روغن حیوانی می داد که من از آن متنفرم اما مجبور بودم که آن غذا را تا آخر بخورم. بالاخره ماجرا ختم به خیر شد و ما با رقمی خیلی بیشتر از آن چه که حساب و کتاب کرده بودیم از آن معرکه نجات پیدا کردیم. بگذریم که تا یک هفته انواع مریضی از دل درد و سردرد گرفته تا تب و لرز ولمان نمی کرد اما به هر حال گذشت. همه این ها را هم گفتم که شما عبرت بگیرید. نتیجه گیری اخلاقی ماجرا هم با خودتان. دلتان خواست به من هم بگویید که چه نتیجه ای از این داستان گرفته اید.
این هم یک نمونه عکس یواشکی از آقای خواننده

حرفمو پس می گیرم! جوجه کبوترهای روی بالکن ما نه تنها خانوم نبودند، بلکه حتی می شود گفت که آقا بودند. چون بعد از مدتی بی ریخت و سیاه و بدقواره و ضمخت شدند. و تازه بی وفا هم بودند. به محض این که بال هاشون قوت گرفت پر کشیدند و رفتند. الان یک هفته می شود که هیچ سری به ما نزدن نامردا!!
عکس زیر آقای سالار است در حال تیمار داری از جوجه ها یک هفته قبل از پر کشیدنشان! بی کیفیتی عکس ربطی به ناشی گری عکاس ندارد. بگذارید به حساب این که ما هنوز دوربین دیجیتال نداریم و با موبایل عکس می گیریم.
یکی دو هفته پیش سالار پستی گذاشته بود با عکس و شرح و تفصیلات درباره کبوتری که روی بالکن خونه ما تخم گذاشته. البته سالار بعد چند روز به این نتیجه رسید که باید اون پست رو حذف کنه. بعد هم رفت همه جا پر کرد که من سانسورش کردم به خاطر اون عکس ها و پست غیر اخلاقیش. در حالی که من هیچ تقصیری نداشتم.
ماجرا از این قرار بود که سالار بعضی! لباس هاش رو که باید شخصن و با دستان مبارک بشوره (مثل جوراب!) وقتی چرک می شه می اندازه روی بالکن تا از چشم من دور بمونه. البته نه که خیال کنید من غر می زنما! ابدا!! فقط استراتژی هایی گاهی به کار می برم که خودش ترجیح می ده این جوری رفتار کنه.
خلاصه یه بار که مچ حضرت والا رو گرفته بودو داشتم لباس ها رو از رو بالکن جمع می کردم که ببرم و در ملا عام به نمایش بذارم یهو دیدم یه چیزی از لای لباس ا افتاد زمین. از قرار یه خانوم کبوتری جای گرم و نرم پیدا کرده بود و اون جا رو برای زاد و ولد و تجدید نسل انتخاب کرده بود. (البته من موندم تو اون بو چطور طاقت آورده بود ...) خلاصه این قضیه باعث شد که اون ماجرا فعلا مسکوت بمونه تا در فرصت بهتر دوباره پروندشو به جریان بیندازیم. یکی دو روز بعد متوجه شدیم که خانم کبوتر یه تخم دیگه گذاشته. ما که از حضور یک موجود زنده غیر خودمون، آن هم از نوع بی آزارش در حال ذوق مرگی بودیم سعی کردیم همه شرایط رو برای خانوم کبوتر فراهم کنیم. هر گونه عبور و مرور به بالکن قدغن شد. فقط گاهی برای خانوم کبوتر در حال مادر شدن خوراکی می بردیم. (و البته نقش محوری خوراکی در زندگی خود ما بر همه دوستان و آشنایان واضح و مبرهن است) باقی اوقات فقط یواش کنار پنجره خانوم کبوتر رو زیر نظر داشتیم.
تا این جای ماجرا رو سالار در اون پست محذوف تعریف کرده بود. (البته با یه قرائت دیگه!!)
چهارشنبه گذشته عصر که از سر کار برگشتیم دیدیم یکی از جوجه ها سر از تخم درآورده. حسی که اون موقع داشتم رو نمی تونم توصیف کنم. خیلی هیجان انگیز بود. 24 ساعت نگذشته بود که جوجه دومی هم به دنیا اومد. حالا ما دو تا نی نی نورسیده تو خونمون داریم که فکر می کنم هر دوشون خانوم کبوتر باشن چون هم زردن و هم ضعیف!!
در حال حاضر هر گونه عبور و مرور به بالکن مطلقا ممنوعه! حتی برای بردن خوراکی!! چون جوجه ها خیلی ضعیفن و ترجیح می دیم زیاد بهشون نزدیک نشیم تا خانوم کبوتر با آرامش بهشون رسیدگی کنه. اما در اولین فرصت که یه کم از آب و گل درومدن عکسشونو می گیرم و می ذارم همین جا تا باور کنین. البته به شرطی فوری بال و پر درنیارن و یه روز بریم و ببینیم جاشون خالیه.