« در محل کار 1 صفحه‌ی نخست | زهره »

22 خرداد 1387

کردستان


زندگی­مان این روزها خلاصه شده در کار در سازمان و نوشتن گزارش مضحکی که حالا بعد این چند ماه دیگر نه مثل آن اوایل از آن خنده­مان می­گیرد نه مثل آن اواسط عصبی­مان می­کند و نه مثل این اواخر اشک­مان را درمی­آورد. عادت کرده­ایم. حالا مثل یک ماشین خودکار هر گزارش جدیدی که می­رسد بخش نتیجه­گیریش را باز می­کنم و تایپش می کنم توی گزارش خودم ذیل یک عنوان جدید! نه چانه می­زنم و نه تلاش بیهوده می کنم که چیزهایی را به کسانی تفهیم کنم. بگذریم... حوصله ناله و زنجموره کردن ندارم!


تعطیلات آخر هفته گذشته فرصت خوبی برای ما بود. ظهر چهارشنبه به اندازه یک کوله پشتی کوچک و سبک وسیله جمع کردیم و راه افتادیم سمت ترمینال آزادی. (البته بر همگان واضح و مبرهن است که همان کوله پشتی کوچک هم جایگاه امنی برای انواع خوراکی­جات و تنقل آلات برای گذران سفر گردیده بود!) بعد از کلی این در و آن در زدن و نتیجه نگرفتن برای گرفتن بلیط اتوبوس به صورت اینترنتی و تلفنی و رفاقتی تصمیم گرفته بودیم با اولین ماشینی که راهی غرب کشور و به خصوص کردستان بود مسافرت شبهه ماه عسل خودمان را شروع کنیم. دلیل انتخاب کردستان برای سفر، هم دیدن طبیعت زیبا و بکر کردستان بود (به جای دیدار از تیر و تخته­ها و ساختمان­ها، اعم از قدیم و جدید) و هم دیدن هاوژین عزیز و خانواده­اش در شهر بانه. هاوژین تنها دوست دختری است که از گروه جامعه شناسی دانشگاه بهشتی برایمان باقی مانده.


بخت یار شد و بلیط عصر چهارشنبه مریوان گیرمان آمد. بگذریم که تا ساعت حرکت ماشین مجبور شدیم 5 ساعت اول ماه عسل­مان را روی علف­های وسط میدان آزادی بگذرانیم. ساعت 5 عصر اتوبوس راه افتاد و بعد از یازده ساعت، شش صبح رسیدیم به مریوان. هوای خوبی بود. پیاده راه افتادیم سمت دریاچه زریوار یا زریبار و بعد از یک ساعت رسیدیم. هوا عالی بود و آن مناطق به شدت زیبا. ما هم تا توانستیم آن هوا و مناظر را مصرف کردیم. فکرش را بکنید صبح زود توی دریاچه به آن بزرگی تک و تنها قایق سواری کردیم. خیلی خوب بود. سری هم به بازار مریوان زدیم اما هاوژین خرید کردن و هر گونه معطلی در مریوان را ممنوع کرده بود. ظهر راه افتادیم سمت بانه. فاصله مریوان تا بانه نهایتن صد کیلومتر است و یک ساعته می­شود رفت به شرط آن که بشود از مسیر سلیمانیه عراق رفت. اما ما چون باید مرز را دور می­زدیم حدود 6 ساعت توی راه بودیم. آن هم از چه جاده­هایی! تمام مسیر، زیر آفتاب داااغ بودیم و از جاده­های خاکی و سنگلاخ می­رفتیم. آقای راننده و همسفران خوشحال­مان هم به گمانم به هوای استفاده از هوای تازه تمام شیشه­های ماشین را تا آخر باز کرده بودند. خیر سرمان به مهمانی می­رفتیم. لباس تمیز که به همراهمان نداشتیم، خاک هم از سر و رو و لباس گذشته بود. توی حلق و لای مژه­ها و همه جامان خاک گرفته بود. از کوچک­ترین امکانات و فرصتی هم برای نظافت خبری نبود. آن هم توی آن همه شلوغی که فکر می­کنم همه مردم شهرهای بزرگ برای پناه به یک جای خلوت راه افتاده بودند به این نقطه مرزی کشور. در جریان تجربیات این سفر بنده متوجه شدم که خیلی با رییس سازمان میراث فرهنگی کشور موافقم که گفته بود بزرگ­ترین مشکل توریسم کشور وضع دستشویی­هاست! من اگر یک هفته هم این سفر طول می کشید محال بود بتوانم از آن دستشویی­ها استفاده کنم.


خلاصه باقی ماه عسل­مان هم در خانه هاوژین و کنار خانواده خوبش گذشت. از مهربانی و صمیمیت و مهمان نوازی این خانواده هر چه بگویم کم گفته­ام. نکته جالبی که فهمیدیم این بود که ما دو نفر اولین مهمان­های فارس این خانواده بودیم و با وجود خاطرات بد زیادی که این آدم­ها از فارس­ها داشتند آن همه محبت و گرمی و دست و دل بازی بی­نظیرشان آدم را شرمنده می­کرد. به ما که خیلی خوش گذشت. مثل مسافرت به یک کشور خارجی بود. فضای شهرها و آدم­ها، زبان، پوشش و خیلی چیزها کاملن با مال ما متفاوت بود. از همه این­ها گذشته بازارهای بانه واقعن به آدم ثابت می­کرد که به یک کشور دیگر آمده. هرچند که بازارهای آن­جا هم تحت سیطره محصولات چین بود اما تفاوت قیمت­های بعضی اجناس گاهی کمتر از یک­پنجم قیمت­های معمول بازار سایر شهرها بود و جاذبه دیگر بازارها هم این بود که اغلب فروشنده­ها راجع به اجناس­شان دروغ­های ریز و درشت تحویل آدم نمی­دادند. در نتیجه این مسئله و البته جایزه­ها و کادوهای ریز و درشت پدر و مادر هاوژین، باعث شد که کوله پشتی سبک ما در برگشت تبدیل به یک ساک بزرگ شد که دو نفری هم نمی­توانستیم حملش کنیم.


باور ما به این که به خارج از کشور سفر کرده­ایم در مسیر برگشت و از نوع برخورد ماموران در جاده­ها برای­مان محرز شد. در فاصله نه چندان طولانی تا کاملن از شهر خارج شویم حدود 7-8 بار جلوی ماشین را می گرفتند و تمام سوراخ سنبه­های ماشین را می­گشتند. یکی دو مامورهم توی ماشین را می­گشتند. توی کیف­ها و زیر همه صندلی­ها را هم می­دیدند. کوله پشتی ما را که فقط غذای ناهار و میوه­هایی که مادر هاوژین همراه­مان کرده بود گرفتند و تویش را دقیق نگاه کردند. نمی دانم دنبال چه می­گشتند؟! گاهی هم یکی دو نفر را بلند می­کردند به گمانم برای زهر چشم گرفتن! خلاصه که برخوردها اصلن جالب و محترمانه نبود و من چند بار نزدیک بود از کوره در بروم که سالار آرامم می­کرد. تازه بعد از رسیدن متوجه شدیم که ساک نویی که خریده بودیم برای وسایل پاره شده که گمانم موقع گشتن صنوق­ها این اتفاق افتاده بود.
در کل اما سفر خیلی خوبی بود و به ما خیلی خوش گذشت. دست هاوژین هم بابت دعوتش و هم بابت پذیرایی خوبش درد نکند!


نسرین قوامی

دنبالک

URL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/112

نظرها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به به ما که نه شیرینی خوردیم نه شام نه اصلن فهمیدیم چی به چی شد که یه هو رفتی ماه عسل. اونم کجا جیگه اژدادیم؟خلاصه هر چی بود خوش گذشته بهت دیگه.به سالار خان هم سلام برسون خدایش بهش میاد این اسم ها.

نویسنده: حمید  23 خرداد 1387 1:00 قֽظֽ

--------------------

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

salam khale nasrin mikhastam begam ke oon roozaee ke shoma khooneye khale haoojin boodin man hezar dafe zang zadam hala ham aroos khanoom residanet be khair elahi hey berin mosaferat haye kharej

نویسنده: salam  27 خرداد 1387 11:39 بֽظֽ

--------------------

ارسال نظر

نام

ایمیل



نظر شما