« گوشت لوبیا! صفحهی نخست | دو ماه و نیم بعد... »
یادم نمیاد هیچ وقت تو زندگی به اندازه چند ماه گذشته سختی کشیده باشم. شبانه روز مشغولیم. درس و کار و زندگی و... برای هر کدام به تنهایی آدم کم می آورد! درس و کلاس های ترمم همچنان ادامه دارد. کارهای همه سه ترم گذشته هنوز مانده. تا اردیبهشت باید کلی کار و مقاله تحویل بدم. از طرفی پایان نامه که هنوز موضوع هم ندارم و بدتر این که فرصتی برای فکر کردن هم برایش ندارم. کار سازمان تمام وقتم را می گیرد. سر و سامان دادن به زندگی جدید و مطابقت با وضعیت جدید هم کل انرژی و فسفر آدم را می سوزاند. دور بودن از خانواده و یک سری مسائل دیگر هم باعث شده تمام مسئولیت زندگی به دوش خودمان بیفتد. همین دیشب بعد از کار با عجله رفتم و تک و تنها ظرف دو تا 15 دقیقه عمده لوازم بزرگ خانه را خریده ام. فکرش را بکنید منی که برای خرید یک جنس یکی دو هزار تومنی گاهی چند روز حساب و کتاب و مشورت می کنم دیروز از سر اجبار بیش از دو میلیون را به طرفه العینی به باد فنا دادم. چه فشار عصبی و استرسی داشت. تمام مدت بغض کرده بودم و موقع امضای فاکتورها بیخودی اشکم راه می افتاد...
نزدیک دو ماه است که وقت نکرده ام حتی برای چند ساعت تا قزوین بروم و خانواده ام را ببینم. دلم تنگ شده...
سالار پنجشنبه امتحان تافل دارد. حتی یک روز هم برایش وقت نگذاشته. یکی دو روز هم هست که تصمیم گرفته هر طور شده ظرف همین هفته خانه بگیریم! خدا به خیر کند عاقبت زندگی ما را!!
بگذریم...
اخیرا یک سری مطالب خوانده ام درباره افرادی که از نظر جنسیت یا شاید بهتر باشد بگویم از نظر جنسی وضعیت مبهمی دارند. از چند جهت آشنا شدن با تجربیات این افراد برایم جالب است که سر فرصت درباره اش خواهم نوشت. مثلا درباره تجربه هایی که همه ما با وجود داشتن جنس مشخص از نظر جنسیتی و تجربه های اجتماعی در یک جامعه چند تکه باهاش روبروییم و مقایسه این تجربه ها با وضعیت این افراد!
این هم آدرس دو تا دوست جدید که در این زمینه می نویسند: این یکی تازه کاره و تغییر جنسیت هم داده. این یکی مطالب بیشتری برای خوندن در این زمینه داره.
نسرین قوامی
URL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/55
سلام
مشكلي نيست كه آسان نشود
مرد آن است كه پريشان نشود
مشكلات و سختي ها ميگذره و وقتي نگاه ميكني، ميتوني نحوه برخوردت با اونارو بسنجي و شايد اين برخوردا ظرفيت مارو نشون بده كه گاهي در موردش افراط و تفريط ميكرديم و اگه با خودمون صادق باشيم يكي از راههاي خوب شناخت خودمونه و البته ميتونه درسي باشه براي ...
معتقدم ظرفيت و توانائي آدما در لحظات تصميم گيري و نحوه برخورد با مشكلاتشون مشخص ميشه و گرنه
"دوصد گفته چون نيم كردار نيست"
شاد و سلامت باشيد
ارادتمند شما
اميد
نویسنده: اميد 21 بهمن 1386 0:16 بֽظֽ
--------------------
با سلام وبلاگ خوبی دارین در صورت تمایل آماده تبادل لینک هستم به ما سر بزنید
نویسنده: داشقین 21 بهمن 1386 7:12 بֽظֽ
--------------------
سلام نسرين جان
بابت همه نگراني هات بهت حق ميدم. اما مطمئن باش 6-5 سال ديگه ، همين لوازم بزرگ خانه ات كه با عجله خريديشون ، عين ساعت برات كار ميكنن و تو همون طوري كه خيره شدي به گردش لباسها توي ماشين لباسشويي ، به خودت مي خندي كه چرا اون روز موقع امضاي فاكتورش اشكاي قشنگتو ريختي ...
دختردائي منم ساكن قزوينن ( مينو در ) ، راحت با قطار مياد و يه نصف روز مي مونه و ميره.
قبل از هر چيز يك روزتو بگذار براي ديدن خانواده ات. يك جمعه رو . باور كن چنان روحيه و انرژي ميگيري كه با سرعت دو چندان همه كاراتو انجام ميدي. حتما يك روز برو. ميدونم و ميفهمم كه حجم كارات زياده...
يعد يه چيز ديگه : اونم اينكه اگه يه كار و فقط بخواي انجام بدي، ممكنه اسن دست و اون دست كني و ديرتر به نتيجه برسي، اما انجام چند تا كار همزمان باعث ميشه همتت بيشتر بشه و زرنگي مضاعف پيدا كني براي انجامشون. اينو شخصا تجربه كردم ...
ميگذره ...
زندگي هم ميگذره ...
يك روز سرد پاييزي ، توي حياط خلوت خونه ات ، با موهاي سفيد و دندوناي افتاده ات ، نشستي روي صندلي روسي و تاب مي خوري، كه از توي ساختمون ويلاييتون، آقا سالار با عصايي در دست و قامت خميده مياد كنارت و ميگه : عيال! ديدي اون روز چقدر الكي گريه كردي موقع امضا فاكتورا؟ ديدي چقدر بيخودي خودتو باختي زن؟
آخرش چي شد .... ؟!
نویسنده: بید مجنون 22 بهمن 1386 0:08 بֽظֽ
--------------------
سلام نسرين جان
بابت همه نگراني هات بهت حق ميدم. اما مطمئن باش 6-5 سال ديگه ، همين لوازم بزرگ خانه ات كه با عجله خريديشون ، عين ساعت برات كار ميكنن و تو همون طوري كه خيره شدي به گردش لباسها توي ماشين لباسشويي ، به خودت مي خندي كه چرا اون روز موقع امضاي فاكتورش اشكاي قشنگتو ريختي ...
دختردائي منم ساكن قزوينن ( مينو در ) ، راحت با قطار مياد و يه نصف روز مي مونه و ميره.
قبل از هر چيز يك روزتو بگذار براي ديدن خانواده ات. يك جمعه رو . باور كن چنان روحيه و انرژي ميگيري كه با سرعت دو چندان همه كاراتو انجام ميدي. حتما يك روز برو. ميدونم و ميفهمم كه حجم كارات زياده...
يعد يه چيز ديگه : اونم اينكه اگه يه كار و فقط بخواي انجام بدي، ممكنه اسن دست و اون دست كني و ديرتر به نتيجه برسي، اما انجام چند تا كار همزمان باعث ميشه همتت بيشتر بشه و زرنگي مضاعف پيدا كني براي انجامشون. اينو شخصا تجربه كردم ...
ميگذره ...
زندگي هم ميگذره ...
يك روز سرد پاييزي ، توي حياط خلوت خونه ات ، با موهاي سفيد و دندوناي افتاده ات ، نشستي روي صندلي روسي و تاب مي خوري، كه از توي ساختمون ويلاييتون، آقا سالار با عصايي در دست و قامت خميده مياد كنارت و ميگه : عيال! ديدي اون روز چقدر الكي گريه كردي موقع امضا فاكتورا؟ ديدي چقدر بيخودي خودتو باختي زن؟
آخرش چي شد .... ؟!
نویسنده: بید مجنون 22 بهمن 1386 0:09 بֽظֽ
--------------------
سلام نسرین عزیز
ببخشید اگر دارم دیر جواب کامنت شما را میدم
خوشحالم که مطالب بلاگم را مطالعه کردید چون باعث شدم یک نفر دیگر از افراد جامعه دز مورد مسائل ما ترانس سکشوآل ها آگاهی بیشتری پیدا کند.
و ممنون که وبلاگم را معرفی کردید تا دوستانتان هم با مطالب من آشنا شوند.
در ضمن من وبلاگم را به روز رسانی کرده ام که مطلب جدید مصاحبه ای است که خبرگزاری ایسنا با من داشت و گزارشی که این خبرگزاری در مورد مسائل افراد تراانس سکشوال تهیه کرده است.
خوشحال میشم نظرت رو بدنم.
موفق باشی
"بوسه"
نویسنده: بوسه 25 بهمن 1386 0:41 قֽظֽ
--------------------
سلام عادلم همون تازه کاره. اما این تازه کاره که فرمودی کارشو تموم کرده. تازه کار نیست 6 سال این کارست. خوشحال شدم . خدا حافظ
نویسنده: عادل 3 اسفند 1386 5:18 بֽظֽ
--------------------
سلام علیکم
چند روزی است پیدات نیست گفتم بیام اینجا پیدات کنم که دیدم اینجا از ما عقبت تره...خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟اوضاع و احوال روبراه شده ایشاالله؟
پاینده و پوینده باشی
نویسنده: مریم نصر 4 اسفند 1386 1:05 بֽظֽ
--------------------
سلام علیکم خواهر
به آقا سالار نه آقای سالار کاشانی سلام برسانید و بگویید فرضیه ایشان در باره جوانان این شهر تایید و به نامشان ثبت می شود
نویسنده: حمید 5 اسفند 1386 1:52 قֽظֽ
--------------------
به آرامش بعد توفان فکر کن!
نویسنده: معین 8 اسفند 1386 9:45 قֽظֽ
--------------------
اووووووووووووووووووووووووه چقدر شاکي
هنوز تو خريدي که به روز نميکني خواهر
نویسنده: مهديه 11 اسفند 1386 11:14 قֽظֽ
--------------------
اووووووووووووووووووووووووه چقدر شاکي
هنوز تو خريدي که به روز نميکني خواهر
نویسنده: مهديه 11 اسفند 1386 11:14 قֽظֽ
--------------------
سلام بر شما.. نام پاییز شما من رو جذب کرد ... وب خوبی دارید.. موفق باشی دوست من
به من هم سر بزن
دختر پاییز با احترام
نویسنده: دختر پاییز 12 اسفند 1386 9:32 قֽظֽ
--------------------
سلام بر شما.. نام پاییز شما من رو جذب کرد ... وب خوبی دارید.. موفق باشی دوست من
به من هم سر بزن
دختر پاییز با احترام
نویسنده: دختر پاییز 12 اسفند 1386 9:33 قֽظֽ
--------------------
سلام
وبلاگ خوبی دارین تبریک میگم
دلم میخواد با شما ارتباط داشته باشم
اگه نظرتون در باره تبادل لینک مثبته خبر بدین
منتظرم
موفق باشید[گل]
نویسنده: حميد رضا 7 فروردین 1387 10:52 بֽظֽ
--------------------