« آبان 1386 | صفحهی نخست | دی 1386 »
رفته بودم ناهار. توی رستوران چند تا از خواهران عزیز آمدند و سر میز من نشستند. وقت خوردن از هر دری حرفی می زدند. یهو یکی شان درآمد که "بچه ها من خیلی به جادو گری علاقه مندم. دوست دارم جاهایی باشد توی شهر که آن را آموزش بدهند. اصلا به نظر من باید توی دانشگاه ها یک رشته ای داشته باشیم به اسم جادوگری که به شیوه علمی آن را آموزش بدهند"!!!
روزهای بدی نیست. اما خسته شدم. وضعیت کاریم کم کم دارد تثبیت می شود. اوضاع زندگی خانوادگی هم بدک نیست. روبراه است، البته به شرطی که من وبلاگ نویسی یاد بگیرم. بیشتر از هر چیز این روزها فکر پایان نامه و کارهای کلاسی آزارم می دهد.
چند تایی از بچه های کلاس پروپوزال هاشان هم تصویب شده اما من هنوز حتی موضوع مشخصی ندارم. نه که مسئله و دغدغه ای نداشته باشم، نمی توانم روی هیچ موضوعی تمرکز کنم. ذهنم مشوش است. این روزها هم که آن قدر سرم شلوغ شده که اصلا وقت فکر کردن درست هم درباره اش پیدا نمی کنم.
دیشب چند ساعتی با هم راه رفتیم و حرف زدیم. بیشتر درباره پایان نامه من و بعد هم کمی درباره دغدغه هام در زندگی.
درباره پایان نامه تا به حال به کلی موضوع فکر کرده ام؛ هر کدام هم در یک حوزه: از جامعه شناسی دین گرفته تا روابط جنسی در خانواده، نگاه زنان و دختران به مهریه، زنان تحصیل کرده و جایگاهشان در زندگی اجتماعی و خانوادگی و یا سبک زندگی زنان روستای پدرم و...
مسئله این است که به خیلی موضوعات فکر کرده ام اما اگر بخواهم راجه به هر کدام حرف بزنم دچار آشفتگی می شوم و همه چیز را با هم قاطی می کنم. روی هیچ چیز تمرکز ندارم. سالار دیشب برای صدهزارمین بار گفت (یعنی در واقع حرصش گرفت) که تنها راه نظم دادن به فکرم نوشتن است... و من برای صد هزارمین بار بهش حق دادم. (البته واضح و مبرهن است که در چنین شرایطی حرصش بیشتر درامد!)
مسئله این است که غیر ازترسو تنبلی، هر بار که می نویسم نوشته ام به نظر خودم به شدت لوس و احمقانه و مبتذل می شود و نمایش چنین شخصیتی از خودم فرار می کنم. باز هم باید تلاش کنم.
این روزها برای من پر است از تجربه های جدید؛ آدم های جدید، روابط جدید، زندگی های جدید...
شاغل شده ام و تمام وقتم می گذرد به انجام یک کار مضحک و بی فایده برای این که پول در بیاورم. و اوقات اضافه هم که صرف زن و زندگی جدیدم می شود. ول کرده ام هر چه درس و دانشگاه و مقاله و پایان نامه و ...
.
.
.
آقا به ما وبلاگ نویسی نیامده دیگر!
کلی به بدبختی ها و مشکلاتم فکر کردم و غصه خوردم که بیایم چهار کلمه در این صفحه مبارک بنویسم. برای این که زندگیم را نجات بدهم از خطر از هم پاشیدگی! مدت زیادی است که تحت فشار و خشونت علیه زنان و کودکان هستم. اگر ننویسم طلاق داده خواهم شد. اما حالا که آمده ام بنویسم چند تا خبر خوب با هم و یهو بهم رسید . هر چه رشته بودم پنبه کرد.
آخریش هم که باعث شده از شدت هیجان دیگر روی پا بند نباشم این که همین الان مریم زنگ زد و گفت زیبای عزیزم بعد از مدت ها برگشته. چند ماه است ندیدمش و به شدت دل تنگشم. دیگه نمی تونم بنویسم و باید برم.
هر چند که بعید است کسی دیگر به این جا سر بزند اما اگر تصادفا گذرتان به این طرف ها افتاد وساطت کنید که یک امشب هم طلاق داده نشم.
خواهش می کنم یه فرصت دیگه! فقط تا فردا!