این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
مطالبات زنان در انتخابات ریاست جمهوری

طرح مطالبات زنان در انتخابات دهم
با حضور خانم دکتر زهرا رهنورد، خانم دکتر فاطمه راکعی و جمعی از فعالان اجتماعی زنان در فضای مجازی برگزار میشود
زمان: 6 خرداد، ساعت 16-19
مکان: بزرگراه جلال آل احمد، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، تالار ابن خلدون
فیسبوک + گوگل ریدر+…= گردش آزاد اطلاعات
بعد از آن مطلب کذایی با عنوان “چرا مقام معظم رهبری کاندیدای ریاست جمهوری نشود؟” که روی پاییز رفت ظرف چند ساعت پاییز و متعلقاتش یعنی وبلاگ من و سالار دچار هک شدگی مزمن شد که با تلاشهای فراوان آقای سالار وبلاگها تا حدی بازیابی شدهاند. البته شاید مستقیم هم ربطی به آن مطلب نداشت اما خوب احتمال آه مظلوم گرفتگی وجود دارد.
امشب بعد از افسردگی ناشی از این که باز به خاطر شرایط کاری نتوانسته بودم در همایش بزرگ 2 خرداد شرکت کنم، آمدم گشتی در وب بزنم که در جریان اخبار قرار بگیرم که متوجه شدم فیس بوک که این روزها به شدت جو انتخابات و فضای سیاسی بر آن حاکم است فیلتر شده است. خبرش در رادیو زمانه را ببینید.
به یاد تجربه چند سال پیش اورکات s به آخر http اضافه کردم که اتفاقا نتیجه داد و به راحتی توانستم به صفحه خودم در فیس بوک دسترسی پیدا کنم. این روزها از قرار کمیته تعیین مصادیق فیلترینگ به شدت فعال شده و از 24 فروردین ضوابط جدیدی به مناسبت نزدیک شدن به انتخابات بر آن حاکم شده است. معوان مطبوعاتی وزارت ارشاد هم اعلام کرده در صورتی که سایتی در این ایام فیلتر شود، «رفع انسداد آن به پس از ایام انتخابات موکول خواهد شد.»
این روزها هیچ چیز به اندازه رسانه و گسترش اخبار و اطلاعات نمیتواند برای تصمیمگیری درست و آزادانه در انتخابات راهگشا باشد و دوستان عزیز دولتی هم که از قرار دلشان نمیخواهد جز صدا و سیمای عزیز که تبدیل شده به ستاد انتخاباتی دولت و هنوز با وجود اینهمه اعتراض و توصیه با کمال وقاحت در روزهای تبلیغات انتخاباتی رپرتاژ آگهی دولت منور نهم را پخش میکند، سر به تن هیچ روزنامه و سایت و حتی وبلاگ شخصی با دوسه نفر خواننده باشد.
راه ورود به فیس بوک را که گفتم. کافی است از براوزر اینترنت اکسپلورر (IE) استفاده کنید و در ابتدای آدرس به جای http از https استفاده کنید. البته ممکن است مجبور شوید در هر مرحله اضافه کردن s را تکرار کنید. اما در کل راه حل ساده و ممکنی است. دوستانی در خود فیس بوک راههای دیگری را پیشنهاد کرده بودند که شخصن امتحان نکردهام اما جهت اطلاع رسانی آدرسهای پیشنهادی دوستان را هم میگویم. از جمله آدرسهایی که دوستان برای استفاده در ایران پیشنهاد کرده بودند اینها هستند:
http://www.new.facebook.com/
http://m.facebook.com/
اما راه بهتری که برای استفاده از اخبار و اطلاعات به نظرم میرسد ریدرخوانی است که تا آنجا که میدانم هنوز عمومیت چندانی پیدا نکرده است. ریدرها از فید (خوراک) سایتها و وبلاگها استفاده میکنند و به این ترتیب میتوانند به راحتی از سد فیلترینگ بگذرند. علاوه بر این ریدرها این قابلیت را دارند که شما را به محض به روز شدن سایتها و وبلاگهای مورد نظرتان از مطالب تازه آنها آگاه کنند. در ضمن میتوان با به اشتراک گذاشتن (share) مطاالب مهم و جذاب به گردش اطلاعات در میان دوستان کمک کرد. تا آنجا که میدانم گوگل و یاهو امکان ریدر خوانی برای مشترکانشان را فراهم کردهاند. برای مثال کافی است شما یک اکانت (یوزر و پسورد) در گوگل داشته باشید و با همان وارد گوگل ریدر خود بشوید و آن را متناسب با خواست و علاقهتان مدیریت کنید. اگر جیمیل داشته باشید کافی است ابزارکهای بالای صفحه را به دقت ببینید. پنجمین ابزار تعریف شده reader است و شما میتوانید از این طریق مستقیم وارد گوگل ریدر خود شوید. برای تعریف کردن سایتها و وبلاگهایی که به طور مستمر پیگیری میکنید باید گزینه add subscription را فعال کنید و آدرس سایت مورد نظرتان را در آن اضافه کنید. ریدر امکانات و انتخابهای زیادی را برای شما ایجاد میکند که به مرور میشود بنا بر مقتضیات شخصی از آن استفاده کرد.
این راهی بود که من به نظرم میرسد در این شرایط میتواند کمک زیادی به جریان آزاد اطلاعات بکند. اگر کسی راه دیگری به نظرش میرسد نقطه چین عنوان این مطلب را پر کند و به ما هم اطلاعرسانی کند.
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
کمتر از 30 روز به انتخابات باقی مانده و از ته دل آرزو میکنم این دوران سیاه حقارت و سرشکستگی و فریب، چهار سال دیگر دوباره گریبانمان را نگیرد.
اسم احمدینژاد را اولین بار چند ماه قبل از انتخابات سال 84 سر کلاس دکتر رفیعپور شنیدم وقتی دکتر اسم همه کاندیداهای احتمالی را روی تخته سیاه لیست کرده بود و سر کلاس بحث بود. اسمی که انگار همین جور کسی پرانده بود و برای خالی نبودن عریضه ته فهرست کسی جدیش نمیگرفت. آن روز مریم برای اولین بار همراهم به کلاس دکتر رفیعپور آمده بود و سعی میکرد بقبولاند بهترین گزینه در آن شرایط اجتماعی هاشمی است که بهترین کسی است که میتواند توازن قدرت ایجاد کند و …
به طرز مضحکی این سالها، به اندازه همان یک چند میلیونیوم وظیفه خودم، احساس عذاب وجدان داشتهام به خاطر شرکت نکردن در دور اول انتخابات سال 84! و شاید بیشتر از آن به خاطر بیتفاوتی محض وقتی میدیدم بچههایی با تیپ خاص! توی خوابگاه دوره افتادهاند و شناسنامه بچهها را که چون شب امتحان بود حاضر نبودند از اتاق بیرون بروند میگرفتند تا به جای آنها رای بدهند. اطمینان از مشخص و قطعی بودن نتیجه آرا و نارضایتی و چه میدانم، لابد تحریم! اما شوکه شدم. مثل خیلیهای دیگر. عوض شدن وجهه هاشمی برای من ظرف دو روز قبل و بعد انتخابات درست مثل تفاوت چهره هاشمی در عکسهای صفحه اول شرق در این دو روز بود. دیوی که به ناگاه به فرشته نجات بدل شده بود. اما یک هفته واقعا فرصت کمی بود. هرچند که توی آن شبهای امتحان اتاقمان را با مریم و رضوان و زیبا تبدیل به ستاد انتخاباتی هاشمی کردیم و…
بگذریم
حالا کمتر از 30 رو به انتخابات باقی مانده. این دوره از خیلی پیشتر ها قصد داشتم که به صورت جدی در انتخابات شرکت کنم و بیشتر از حق و تکلیف یک رای خودم را ادا کنم. منتها آشفتگی و تردید این روزها عجیب آزاردهنده شده بود. تا قبل از عید امیدمان به خاتمی بود که به هر دلیل!!! نیامد. بعد از آن دو گزینه به طور جدی مطرح بودند که بشود رویشان با کلی اما و اگر سرمایهگذاری کرد. شیخ مهدی کروبی و میرحسین موسوی.
هرچند با تاخیر اما مایلم در بحث بین سالار و مریم شرکت کنم و اگر این بار من مجبور نباشم پشت در بسته بمانم باید بگویم روی صحبتم بیشتر با سالار است.
من با نقدهای سالار به ساختار سیاسی جامعه ایران و نوع کنش سیاسی موافقم. با لزوم طرح مطالبات گروههای حاشیهای که کمی مجال بروز بیشتری در این دوران پیدا میکند هم موافقترم. اما مسئله این است که اولویت این مسائل در این موقعیت حساس نسبت به اصل انتخاباتی که پیش رو داریم چقدر است؟ من فکر میکنم نتیجه انتخاباتی که پیش رو داریم خیلی می تواند تعیین کننده باشد در این که رمقی باقی بماند برای اصلاحات ساختاری آینده.
در حال حاضر در این فرصت بسیار محدود ما ناچاریم تا با سنجیدن جوانب مختلف دست به انتخاب کسی بزنیم که علاوه بر داشتن حداقلی از مطلوبیت حداکثر انتظار موفقیت را بتوان از او داشت و فکر میکنم با توجه به شرایط خاصی که در آن قرار گرفتهایم موفیقت اولویت بسیار بیشتری نسبت به مطلوبیت دارد. در زمان محدود باقیمانده شاید گریزی از دادن چک سفید امضا هم به قول سالار نباشد.
ما دو گزینه در منوی پیش رویمان داریم. شیخ مهدی کروبی و میر حسین موسوی. کروبی از حق و انصاف که نگذریم حرفهایتر و سیاستمدارانهتر بازی میکند. خیل مشاوران پرآوازهاش آدم را واقعا دچار مکث و تردید میکند. البته نکتهای هم هست که اغلب این مشاوران دانه درشت و ریز به قول مریم یا سوختهاند یا دچار واسوخت شدهاند!
میرحسین موسوی چهره خوشنامی است که سابقه عمومی خوبی در مدیریت دورهای خاص داشته است اما حداقل برای من و نسل من ناشناخته است. من از این بیانصافی سالار گله دارم که میگوید حامیان جوان میرحسین او را به چشم فرشتهای میبینند برای رهاندنشان از شر سیاهی و پلیدی. برای رهایی از شر پلیدی شاید اما امید بستن به شقالقمر و کارستان را در کسی سراغ ندارم.
گذشته از مطلوبیتهای حداقلی که فکر میکنم در هر حال باز هم میرحسین به دلایل مختلف بر کروبی رجحان دارد، و مهمترینش شاید ایجاد اعتدال در فضای اجتماعی و سیاسی جامعه تا بهسامان شدن امور باشد، طبق شواهد وضعیت میرحسین نسبت به کروبی در نظرسنجیهای انتخاباتی مطلوبتر است و بیشتر میتوان روی موفقیت موسوی سرمایهگذاری کرد.
ما ناچاریم در این فرصت محدود تنها برای سقوط نکردن بجنگیم. گمان نمیکنم نقد ساختاری و تحلیل عمیق و پافشاری بر مطالباتی که شاید دو ماه دیگر به ما اجازه طرحش را هم ندهند در این موقعیت حساس بتواند راهگشا باشد. من فکر نمیکنم حتی تبلیغات در فضای الکترونیک و نوشتن مقاله و … چندان کمکی بتواند بکند. فضاهای اشباع شده با مخاطبان محدود و خاص خود. به نظرم ایجاد بحث در فضای عمومی حتی در تاکسی و مغازه و … خیلی بیشتر میتواند در ایجاد فضای انتخاباتی موثر باشد. و اگر امکان داشت توجیه و جذب اقشار خاموش و کسانی که به هر دلیل پای صندوقها نمیروند شاید می توانست به عنوان موثرترین نیروی بالقوه برای دستیابی به نتیجه مطلوب باشد.
فقط مسئله این است که وقت تنگ است. کمتر از یک ماه باقی مانده.
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
چشمهای معصوم
تا به حال شده نیمههای شب از سر بیخوابی شبانه توی تاریکی راه بیفتی و توی آشپزخونه چشمت بیفته به سوسکی که توی ظرفای نشسته غلت و واغلط مستانه میزنه و زل بزنی توی چشمای سوسک بیچاره که حالا با دیدن هیکل تو توی اون ظلمات چه حالی پیدا کرده؟
بعد از تعطیلات
تعطیلات خوبی نبود. از قبل عید تقریبا به صورت مداوم و یکبند سردرد دارم. سالار همه همه عید را مریض بود و هنوز هست. از اینها بدتر پیادهروی و بعضا دویدن روی اعصاب بود که آزار میداد. من هم مثل سالار آرزو میکنم که اقلا یک امسال بهار نشان سال نکومان نباشد!
نرمنرمک میرسد اینک …
چهارشنبهسوری است و بعد سالها ناخواسته چند دقیقهای در جشنهای امروزی مردم تهران بودم که بیشتر به میدان جنگ شبیه بود. قدیمترها وقتی هنوز توی آن خانه قدیمی خیابان تهرانقدیم زندگی میکردیم (خانهای با حیاط وسیع و باغچههای بزرگ و حوض وسطش) چهارشنبهسوری که میشد خانهتکانی عید هم تمام شده بود. کاری که ما هنوز شروع نکردهایم. از ظهر باید حواسمان را جمع میکردیم که چیزی نشکند که شگون نداشت. عصرهایش هر سال مامان آینه میخرید. شام هم مرغ کشمشدار! میخوردیم. بعد غروب ته کوچه بنبستمان کنار درخت بسم زنهای همسایه آتش روشن میکردند. بعضیهاشان مثل سادات خانم و طاهره خانم و حتی خودم شاهد بودم مرضیه خانم که کسی صدایش را نمیشنید از روی آتش میپریدند. بعضی هم مثل مامان و سکین[ه] خانم حتی تماشا کردنش را در شان خودشان نمیدیدند. شاید به بهانهای چند دقیقهای را بیرون میآمدند و باهم گپی میزدند. روی آتش اسپند میریختند. شیرینی و شکلات و آجیل میخوردند. پسربچههای کوچه هم برای خالی نبودن عریضه چند بسته کبریت را حرام میکردند و با گوگردهایش تق و توقی راه میانداختند. و این همه جشن ساده شهرستانی ما بود. اما سور امشب مردم تهران ورای این چیزها بود. از این جشن تنها صداست که میماند انگار توی گوش و تا ساعتها سوت میکشد توی مغز آدم…
امروز دلم گرفته بدجور و خجالت میکشم بگویم که بیشتر از انصراف خاتمی غصهام شده. نگرانم برای انتخابات آینده. دیگر تحمل تشعشعات هاله نور معجزه هزاره سوم را ندارم. یک جورایی میشود گفت خرابم.
و اما برای حسن ختام این پست بهاری گمانم این شعر قدیمی مونا خوب است. یک شعر بهاری برای حال و روز این روزهای ما که بیشتر از حافظ و سعدی فاز میدهد.
باران، صدای موجی زن، جيغ راديو
- « صبح قشنگ شنبه آغاز سال نو…»دارم به نفع مرگ عقب میکشم، هنوز
دستی بريده عقربه را میبرد جلو« دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت»
روی خطوط حافظهام هی تلو…تلو…صد سال به سياهی سالی که آخرش
نگذاشت دست گيج مرا توی دست توباران، صدای موجی زن، جيغ راديو
- « صبح قشنگِ …»
: با توام احمق! کري؟! الو؟…لبخندهای مسخره مثل دهنکجی
روی لبی که مردهام اما پيادهرو -اين سطرهای يخزده را دور میزند
تحويل میدهد جسدم را به سال نو
. از کتاب صدای موجی زن مونا زندهدل
8 مارس: روز زن
امروز 8 مارس بود. روز جهانی زن. روزی که از صبح یک بند برای آدم انواع اساماس میآید. اساماسهایی که بعضیهاش انصافا قشنگ هم هست. اما همهاش همین است. و البته برای من یک چیز دیگر… دو سال است که 8 مارس بیاختیار عصبیام میکند و باعث میشود دایم فرارم بیاید از یک خاطره بد و شاید از خودم! دم عید، میدان بهارستان، آن ماشین لعنتی و یک ساعتی که درست یادم نیست چطور گذشت اما هرچه بود تجربهی بدی بود. فقط چیزهایی از بعد ماجرا توی کافه نادری و خندههای بیخودی 5 نفرمان برای پنهان کردن احساسمان از هم یادم مانده.
بماند…
چند روز پیش یک دوست جدیدالتاسیس بعد از یک صحبت کوتاه به من گفت نگاه به شدت جنسیتی دارم و این برایم مسئله است. و این چند روزی آشفتهام کرد. چقدر تلاش کردم که اینجور نباشم و حالا بعد یک صحبت چند دقیقهای اولین چیزی که از من به نظر میرسد مسئله جنسیت داشتن است. و حق هم داشت.
خوب انگار مقدور نبوده که بتوانم آنجور که دلم میخواهد مثل آدم با دیگران ارتباط برقرار کنم. حالا دیگر فکر میکنم گریزی نیست. ما ناگزیریم. به خاطر همه تجربههایی که ناچار یا خودخواسته از سر میگذرانیم.
حالا با همین نگاه جنسیتی روز جهانی زن مبارک! و به امید انسانیتر شدن دنیا برای زنان
بگذریم…
حالا برای عوض شدن فضا یک معمای عامیانه میگویم که یکی دو سال پیش توی یک کتاب روانشناسی خواندم. هرکس جوابش را “خودش” پیدا کرد کامنت بگذارد لطفا!
پدر و پسری گرفتار حادثه اتومبیل شدند. در این حادثه پدر کشته شد و پسر به شدت آسیب دید. پدر به طور قطع در صحنه حادثه کشته شد و جسد او به سردخانه محلی برده شد. پسر را با آمبولانس به بیمارستانی رساندند و بلافاصله با برانکارد او را به اتاق عمل بردند. جراحی فراخوانده شد؛ جراح تا بیمار را دید با تعجب گفت: اوه خدای من، این پسر من است!
نه جراح و نه پدر فوتشده هیچکدام پدرخوانده پسر مجروح نبودند. این حادثه را چطور میشود توضیح داد؟
هرگاه مردان به سراغت آمدند، شلاق را فراموش نکن!
دیروز مردی را در خیابان زدم. واقعا این کار را کردم و هنوز خودم توی کف کاری که کردم مانده ام.
روز نسبتا شلوغی داشتم. اسباب کشی اداری، جلسه با دکتر نیک پی توی دانشگاه بهشتی، پرداخت اقساط بانک و دوباره اداره و …
بعد از ظهر هم که هم دومین همایش موج سوم بود که اولیش را با این که دعوت نامه داشتم به خاطر رسیدن مهمان نتوانستم بروم و هم کنگره شعر زنان تهران را به دوست شاعری قول داده بودم که بروم. به شدت دوست داشتم همایش موج سوم را بروم. با مریم و رضوان هم دائم در تماس بودم. منتها آن طور که می گفتند جلسه به شدت شلوغ بود و از ساعت 2:30 درهای سالن را بسته بودند. بچه ها گفتند نیا. خیلی دمغ شدم. بعد ساعت اداری راه افتادم سمت کنگره شعر زنان که حداقل بدقولی نکرده باشم. سالار هم قبل من رفته بود. یک مقدار از مسیر را اشتباهی رفتم ومجبور شدم چند برابر پیاده روی کنم. خستگی کار، کم خوابی هفته گذشته، بدحالی، سرخوردگی نرفتن به همایش موج سوم و … حسابی خسته و کلافه بودم. سر خیابان سالن که رسیدم متوجه شدم مردی دنبالم راه افتاده و بنا کرده مزخرفات گفتن. یاد پست آخر مریم افتاده بودم و اتفاقی که برای دوست مشترکمان افتاده بود و حسابی عصبانی و غیرتیم کرده بود. برگشتم نگاه کردم دیدم مردی حدود 45 ساله است با آن سن و سال روز روشن در میان آن همه جمعیت و توی آن شلوغی با صدای بلند چرت و پرت می گوید و هیچ کس هم به روی مبارک نمی آورد. از عصبانیت تمام بدنم می لرزید و دست هام یخ کرده بودند. ایستادم و یک لحظه خودم هم نفهمیدم چطور شد. برگشتم و با تمام قدرتی که می توانستم دو دستی مردک را هل دادم. طرف فکرش را نمی کرد. راستش خودم هم فکرش را نمی کردم. شاید مست هم بود که به همین سادگی تعادلش به هم خورد و محکم خورد به دیوار. من پا تند کردم و با سرعت از آن جا دور شدم. همهمه هایی از پشت سر شنیدم و چند تا نگاه معنا دار هم از آدم های روبرو و … بعد از آن احساس کردم دلم حسابی خنک شده.
همانطور که مریم نوشته در جامعه ما
”یک زن نه در محیط خانه و نه بیرون از آن نمیتواند آزاد و راحت و مطمئن باشد و آنگونه که دوست دارد راه برود، رفتار کند، غذا بخورد یا لباس بپوشد. همیشه باید مراقب انواع تفسیرهای مذکر احتمالی از رفتارهایش باشد و مراقب حساسیت هایی که روز به روز بیشتر میشوند و نگاههایی که روز به روز حریص تر میشوند و چشمهایی که روز به روز کنجکاوتر… بسیاری از کلمه ها، حرکت ها و رفتارهایی که برای مردان کاملا عادی و طبیعی قلمداد میشود برای زنان قبیح و زننده است و مورد سو تعبیر واقع خواهد شد و امان از این سو تعبیرها و پیامدهای آنها.”
هرچند همیشه ابا داشته ام از گفتن حرف هایی از این دست که زنان در جامعه فلان اند و مردان بهمان و بسیار هم از این بابت محکوم شده ام، منتها این یک واقعیت بسیار تلخ اجتماعی است که زنان در جامعه همواره در معرض انواع تجاوزهای فیزیکی و روانی هستند. این قضیه هرچند مختص جامعه ما نیست و به قول گیدنز هیچ زنی در دنیا نیست که تجربه ای از تجاوز های مردانه نداشته باشد اما من فکر می کنم وضعیت در جامعه مذهبی! ما و به قول دوستان سازمانی، ام القرای جهان اسلام، همه گیرتر و بی حد و حصرتر و وحشیانه تر از هرجای دیگری باشد.
خدا عاقبت همه مان را ختم به خیر کند.
سیم آخر
سیم یخچال سیم تلویزیون سیم اتو سیم چراغ مطالعه سیمها و کابلهای تودرتوی کامپیوتر چهار تا سیم شارژر سیم مخلوط کن سیم بخاری برقی سیم پلوپز سیم برق اجاقگاز سیم و کابل پرینتر سیم پلوپز سیم آرامپز چهار پنج تا سیم رابط بلند سیم لپ تاپ سیم چایساز سیم لباسشویی سیم سشوار سیمهای امپی4 سیم و کابلهای مختلف یو اس بی سه چهار تا سیم هدفون سیم فندک گاز سیم جارو سیم آبمیوهگیری سیم طولانی و چند صد متری تلفن و …
سوال فنی: پس این این سیم آخر ما کجاست؟
سوال انحرافی: با این همه سیم توی 50 متر خانه چهجور میشود نیم متر جا برای نشستن دو نفر آدم پیدا کرد؟
