چهارشنبه و پنجشنبه 18 و 19 ارديبهشت ماه 1387
تاريخ | ساعت | نام نشست | مدير نشست | اعضاي نشست |
چهارشنبه 18/2/87 | 00/9-30/8 | افتتاحيه (سالن ابن خلدون) | - | دكتر محمدامين قانعيراد، دكتر سعيد معيدفر. |
00/11-00/9 | جامعهشناسي و نظريه اجتماعي (سالن ابن خلدون) | دكتر محمد عبداللهي | دكتر محمد توكل، دكتر غلامعباس توسلي، دكتر فرامرز رفيعپور، دكتر باقر ساروخاني، دكتر محمدعبداللهي. | |
30/13-30/11 | اقتصاد و نظريه اجتماعي (سالن ابن خلدون) | دكتر فرشاد مؤمني | دكتر پرويز پيران، دكتر حسين راغفر، دكتر علي عربمازار يزدي، دكتر فرشاد مؤمني، دكتر احمد ميدري. | |
30/16-30/14 | سياست و نظريه اجتماعي (سالن ابن خلدون) | دكتر عباس منوچهري | دكتر محمدرضا تاجيك، دكتر علي رضاقلي، دكتر محمدجواد غلامرضا كاشي، دكتر عباس منوچهري، دكتر سعيد نايب. | |
30/16-30/14 | جنبش هاي تاريخي و نظريه اجتماعي (سالن انجمن جامعهشناسي) | دكتر غلامحيدر ابراهيمبايسلامي | دكتر غلامحيدر ابراهيمبايسلامي، اسماعيل خليلي ، محمد عاملي ، دكتر موسي عنبري، دكتر حجت فلاح توتكار. | |
00/19-00/17 | تاريخ و نظريه اجتماعي (سالن ابن خلدون) | دكتر ابوالفضل دلاوري | دكتر ابراهيم توفيق، دكتر ابوالحسن تنهايي، دكتر ابوالفضل دلاوري، دكتر حسين كچوئيان، دكتر محمدعلي مرادي. | |
00/19-00/17 | چالش هاي نظريه اجتماعي (سالن انجمن جامعهشناسي) | دكتر محمدعلي محمدي | دكتر محمدرضا جلالي، دكتر محمدعلي زكي، محسن قانع بصيري، محمد كلاهي، مرتضي كريمي، دكتر محمدعلي محمدي. | |
روز دوم پنجشنبه 19/2/87 | 00/11-30/8 | فرهنگ و نظريه اجتماعي (سالن ابن خلدون) | دكتر ناصر فكوهي | دكتر محمدسعيد ذكايي، دكتر عليرضا شجاعيزند، دكتر سارا شريعتي، دكتر محمود شهابي، دكتر نعمتا... فاضلي، دكتر ناصر فكوهي |
30/13–30/11 | نظريه اجتماعي و جامعهي ايراني (سالن ابن خلدون) | دكتر حميدرضا جلائيپور | دكتر تقي آزادارمكي، دكتر حميدرضا جلائيپور، دكتر هادي خانيكي، دكتر هما زنجانيزاده، دكتر بيژن عبدالكريمي |
پی نوشت: با کمال اعتماد به نفس در نقش یک وبلاگ پرمخاطب و فعال! آن هم از نوع علوم اجتماعیش!! برنامه همایش فردا را می گذارم. به تعداد کم کامنت ها توجهی نکنید، برای این که ریا نشود نمی گذارم همه بالا بیاید! در هر حال من قصد دارم فردا و پس فردا کار را تعطیل کنم و در همایش شرکت کنم. امیدوارم به کار پایان نامه ام هم بیاید. حداقلش این است که یک بار دیگر در فضای جامعه شناسی نفس می کشیم!.
نسرین قوامی : 0:00 قֽظֽ | نظرها (2) | دنبالک (0)
قاطی کرده ام. همه اطلاعاتی که ظرف این چند روز کار کرده ام غلط از آب درآمده. بس که این همکار هم اتاقی جدید تمام وقت بدون وقفه با تلفن حرف می زند. با آن خنده های وحشتناک که صداش ته دلم را ریش ریش می کند. با آن رفتارها و حرکات جلف و سبک... جناب مدیر امروز می گفت که رییس ادعا داشته ورود ایشان اداره را متحول می کند و انقلابی به راه می اندازد... حالم دارد به هم می خورد. سرگیجه دارم. اعداد و ارقام انگار از صفحه های کاغذ جدا شده اند و عین مگس دور سرم می چرخند و ویز ویز می کنند. صداها آزارم می دهد.
نسرین قوامی : 3:46 بֽظֽ | نظرها (4) | دنبالک (0)
موضوع مورد نظر من برای پایان نامه به نوعی از زندگی شخصی خودم و آدم های اطرافم سرچشمه می گیرد. از نگرانی ها و آشفتگی هایی که به خصوص در دوره های اخیر و با اتفاقات جدید زندگی ام مثل شاغل شدن و ازدواج بیشتر هم شده است. به نوعی می شود گفت در تعیین جایگاه و موقعیت خودم در زندگی دچار سردرگمی شده ام. من زنی هستم دانشگاه رفته و امروزی با کلی ایده ها و آرمان های جدید. توی دانشگاه حرف از برابری می زدیم و آزادی و جامعه مدنی و ...... اووووووه! کلی حرف های قلمبه و دهن پرکن. دانشگاه با آدم ها و کتاب هاش توی این سال ها ارزش های جدیدی را برای ما درونی می کرد که با ارزش های درونی شده قبلی مان کلی فرق داشت و حتی خیلی وقت ها آن ها را نقض می کرد. ارزش ها و هنجار هایی که توی خانواده های سنتی و روستایی مان با آن ها بزرگ شده بودیم و حالا با ارزش های جدید به قول سالار بازاجتماعی می شدیم...
اما به هر حال دوران دانشگاه تمام می شود. در فضای واقعی جامعه دیگر خبری از آن روابط غیر واقعی دانشگاهی و آن حرف های نامربوط به جامعه ما نیست. به جامعه و خانواده که برمیگردی ارزش هایی که توی خانواده یاد گرفته بودی بیشتر به کارت می آید. اما مسئله این است که حرف های جدیدی یاد گرفته ای، ارزش های جدید برایت شکل گرفته اند که دل کندن از آن ها و فراموش کردنشان هم ممکن نیست.
نمی خواهم قضیه را زیاد کش بدهم. مسئله زنانی هستند که از خانواده های معمولی و عمدتا سنتی وارد فضاهای جدیدی مثل دانشگاه می شوند _که روابط و آموزه های آن با جامعه خودمان اگر نگوییم تناقض، دست کم در اغلب موارد تمایز دارد_ و بعد از باز اجتماعی شدن در این فضا، به جامعه و خانواده و روابط گذشته خود برمی گردند. تاکید می کنم؛ کسانی که برمی گردند و ازدواج می کنند و زندگی معمول خود را ادامه می دهند.
من فکر می کنم و فرض من این است که این زنان از طرفی از برقراری ارتباط با خاستگاه های خود دچار مشکل می شوند و از طرفی به دلیل ارزش های متفاوتی که برایشان درونی شده اند، در تعیین جایگاه خودشان هم دچار سردرگمی می شوند. به خصوص در خانواده که به دلیل تابو بودن و تقدسی جامعه برایش قائل است، دست نخورده تر از سایر فضاها باقی مانده و روابط و نقش های این فضا تقریبا از پیش تعیین شده است و خیلی نمی شود در آن دست برد. من فکر می کنم برای یک زن تحصیل کرده _به خصوص اگر شاغل هم باشد _تعیین جایگاهش در خانواده به صورت ذهنی و نقش های عملیش به سادگی امکان پذیر نباشد _به خصوص در ازدواج های سنتی و از طریق خواستگاری این وضعیت حادتر است.
در جامعه هم وضعیت همین طور است. در محل کار و سایر روابط اجتماعی برخورد و رفتار با این زنان با شان و شخصیتی که در ذهن برای خود قائلند _که شاید به نوعی از القائات فضای دانشگاهی باشد_ تناسبی ندارد و جایگاه ذهنی که برای خود قائلند با جایگاه عینی که جامعه تعیین کرده متعارض است.
از نظر حق و حقوق قانونی هم که دیگر هیچ...! که فقط تصور این که با هر درجه و مرتبه علمی و شخصیتی هم که باشی قیمتی که قانون روی کل جان و بدنت می گذارد و ارزش مادی ای برای خونت قائل است نصف بهای برخی اندام های مردانه است...
بگذریم...
وضعیت در خانواده و جامعه و حقوق به گونه ایست که کار به موقعیت سیاسی اصلا نمی رسد که شاید بشود گفت در مرتبه بعدی قرار دارد و باید از یک سری شرایط اولیه فراتر رفت تا بحث از موقعیت سیاسی موضوعیت پیدا کند.
در نهایت این که به نظر من نتیجه چنین وضعیتی برای زنان تحصیل کرده و بازگشته از فضای دانشگاهی این می شود که در زندگی خانوادگی و اجتماعی خود دچار تعارض و آشفتگی های روانی می شوند و من فکر می کنم این زنان در جامعه دچار افسردگی و سرخوردگی هایی می شوند که شاید چندان آشکار نباشد.
در پست های بعدی بیشتر به این موضوع می پردازم. از هم فکری ها و نظرات هم برای به سامان کردن نظراتم و یا انتقادات برای اصلاح به شدت استقبال می کنم.
نسرین قوامی : 3:49 بֽظֽ | نظرها (5) | دنبالک (0)
فکرش را نمی کردم هنوز کسی سری به این طرف ها بزند و سراغی از ما در این جا بگیرد. چه برسد به این که قول 24 ساعته ما را جدی بگیرد.
من باب کم نیاوردن عرض کنم که امسال دروغ سیزده بین وبلاگ ها رایج بود. ما هم که آن موقع خانه اینترنتی نداشتیم، گفتیم حالا که امکانات هست قضاش را به جا بیاوریم.
نسرین قوامی : 3:26 بֽظֽ | نظرها (0) | دنبالک (0)
حدود دو ماه و نیم از آخرین به روز رسانی وبلاگ می گذرد. هر چند این مسئله برای وبلاگ های من تازگی ندارد اما این بار بهانه خرابی سایت توجیهم می کند. توی این مدت خیلی اتفاق های جدید افتاد. مهم ترینش هم این بود که از دو ماه پیش من و سالار زندگی مشترکمان را شروع کردیم. بعد از شش سال زندگی توی خوابگاه های مختلف، نحسی سیزدهمین ترم زندگی توی خوابگاه گرفت! البته ما را که نه، خوابگاه را!! حالا هم یک زندگی نیمه دانشجویی، نیمه کارمندی با یک هم اتاقی تازه که با وجود سختی ها و دغدغه های بیشتر اما باز هر جور که ببینی از زندگی توی خوابگاه خیلی خیلی بهتر است. از زندگی خوابگاهی حتمن یک روز مفصل خواهم نوشت.
امروز برای اولین بار به صورت جدی در مورد پایان نامه ام اقدام کردم و با دکتر جلایی پور درباره اش حرف زدم. موضوعم هنوز عنوان مشخصی ندارد و نظم لازم را پیدا نکرده. ظرف 24 ساعت آینده درباره موضوع مورد نظرم برای پایان نامه می نویسم تا اگر احیانا هنوز کسی گذارش به این طرف ها افتاد از نظرات و راهنمایی هاش استفاده کنم.
نسرین قوامی : 8:50 قֽظֽ | نظرها (2) | دنبالک (0)
یادم نمیاد هیچ وقت تو زندگی به اندازه چند ماه گذشته سختی کشیده باشم. شبانه روز مشغولیم. درس و کار و زندگی و... برای هر کدام به تنهایی آدم کم می آورد! درس و کلاس های ترمم همچنان ادامه دارد. کارهای همه سه ترم گذشته هنوز مانده. تا اردیبهشت باید کلی کار و مقاله تحویل بدم. از طرفی پایان نامه که هنوز موضوع هم ندارم و بدتر این که فرصتی برای فکر کردن هم برایش ندارم. کار سازمان تمام وقتم را می گیرد. سر و سامان دادن به زندگی جدید و مطابقت با وضعیت جدید هم کل انرژی و فسفر آدم را می سوزاند. دور بودن از خانواده و یک سری مسائل دیگر هم باعث شده تمام مسئولیت زندگی به دوش خودمان بیفتد. همین دیشب بعد از کار با عجله رفتم و تک و تنها ظرف دو تا 15 دقیقه عمده لوازم بزرگ خانه را خریده ام. فکرش را بکنید منی که برای خرید یک جنس یکی دو هزار تومنی گاهی چند روز حساب و کتاب و مشورت می کنم دیروز از سر اجبار بیش از دو میلیون را به طرفه العینی به باد فنا دادم. چه فشار عصبی و استرسی داشت. تمام مدت بغض کرده بودم و موقع امضای فاکتورها بیخودی اشکم راه می افتاد...
نزدیک دو ماه است که وقت نکرده ام حتی برای چند ساعت تا قزوین بروم و خانواده ام را ببینم. دلم تنگ شده...
سالار پنجشنبه امتحان تافل دارد. حتی یک روز هم برایش وقت نگذاشته. یکی دو روز هم هست که تصمیم گرفته هر طور شده ظرف همین هفته خانه بگیریم! خدا به خیر کند عاقبت زندگی ما را!!
بگذریم...
اخیرا یک سری مطالب خوانده ام درباره افرادی که از نظر جنسیت یا شاید بهتر باشد بگویم از نظر جنسی وضعیت مبهمی دارند. از چند جهت آشنا شدن با تجربیات این افراد برایم جالب است که سر فرصت درباره اش خواهم نوشت. مثلا درباره تجربه هایی که همه ما با وجود داشتن جنس مشخص از نظر جنسیتی و تجربه های اجتماعی در یک جامعه چند تکه باهاش روبروییم و مقایسه این تجربه ها با وضعیت این افراد!
این هم آدرس دو تا دوست جدید که در این زمینه می نویسند: این یکی تازه کاره و تغییر جنسیت هم داده. این یکی مطالب بیشتری برای خوندن در این زمینه داره.
نسرین قوامی : 1:46 بֽظֽ | نظرها (14) | دنبالک (0)
تعطیلات محرم را در دارالمومنین! کاشان گذراندیم. هیئت های کاشان خیلی معروفند و از قرار تمام 12 ماه سال هم برقرارند. اغلب این مداح های پر سر و صدا -امثال سید ذاکر- را هم ردشان را که می گیری تهش می رسی به همان جا! دوست داشتم عزاداری هاشان را می دیدم. باید جالب باشد. اما به هر حال از آن جا محل زندگی مشترک ما محدود شده به کوچه خیابان ها، سقف که گیرمان می آید دل کندن برایمان مشکل می شود. امسال نشد به هرحال... اما البته واضح و مبرهن است که از "گوشت لوبیا" (با اسپل کاشونی gooshte loobia یا با سرعت بیشترش goosh loobia) بی نصیب نماندیم و بهره کافی و وافی بردیم. گوشت لوبیا غذای سنتی و مخصوص کاشانی هاست که توی مراسم این چنینی هم زیاد ازش استفاده می کنند. مثل قیمه نثار توی قزوین! غذای خوشمزه ایست، یک جورایی می شود گفت آب گوشت فرآوری شده است. اصلش این است که گوشت لوبیا را با نان سنگک داغ و پیاز خام و سبزی و سایر مخلفات به میزان لازم می خورند اما ما چون آقا و سرور و سالارمان دستور داده فقط با باقالی پلو و در صورت کمبود منابع با شوید پلو می خوریمش. خوبیش این است که خود غذا قابلیت هر دو کاربری (برنج و نان) را دارد! یکی دیگر از عجایب گوشت لوبیا این است که با وجود این که بالای 60 درصد این غذا گوشت قرمز است اما برخی دوستان! که در سایر غذاها لب به گوشت قرمز نمی زنند به این غذا که می رسند دو سه بشقاب اول را بی هیچ درنگ و تاملی...یعنی نوش جان می کنند.
خلاصه پیش را گرفتم که دستور پختش را یاد بگیرم ببینم چه جور می شود گوشت به خورد بچه های مردم داد. آقای پدر سالار خان عزیز این جور فرمودند که به ازای هر دو تا گوسفند یک بز باید استفاده شود. (گوشت گوسفند به خاطر لذیذ بودنش و و بز در حکم کش غذا استفاده می شود، همان خاصیت پنیر توی پیتزا) پیاز خیلی باید ریخت و لوبیا به میزان لازم! باقی مواد را هم عمدتا به صورت دلخواه و به میزان لازم می ریزند! (البته واضح و مبرهن است که تا همین جا ابعاد غذا ما را منصرف کرد از ریسک اضافه در زندگی. این جور کارها فعلا بماند تا دوران عیال واری ببینیم چه می شود!)
پخت گوشت لوبیا یکی دو روزی طول می کشد. گوشت و لوبیاها آنقدر باید بپزند تا حسابی له شوند. مرحله آخر کار هم "تخماق زدن"! است. (tokhmagh) تخماق هم به زبان ساده و فارسیش گوشت کوب های دسته بلند چوبی هستند که گوشت لوبیا را آن قدر با ان می کوبند تا کاملا لهیده شود و به هم بیفتد. این غذا با آویشن و گلپر خوب غذایی است آقا!
یک غذای مشابه همین را هم دارند به اسم گوشت نخود که البته من قبلا ردش را در اصفهان هم گرفته ام.
یک نکته جالب هم این که وقتی بزرگواران صورت دسته جمعی داشتند طرز تهیه گوشت لوبیا را برایم توضیح می دادند از روی خامی و کم تجربگی و ناشی گری درآمدم که با گوشت گوساله و گاو هم می شود دیگر! که ناگهان آن همه سر و صدا و همهمه به یک باره جای خود را به سکوتی سهمگین و دهشتناک داد. گیج و مبهوت به اطراف نگاه می کردم که متوجه نگاه غضبناک و خشمگینانه پدر سالار شد؛ همچین نگاه می کرد انگار که زبانم لال گفته باشی نچفسکو را با لوبیا... استغفرالله!!!
نسرین قوامی : 2:06 بֽظֽ | نظرها (5) | دنبالک (0)
دیروز کارشناسی در رادیو از لزوم بومی کردن بخاری ها و وسایل گرم کننده گازی حرف می زد. یاد رشته های علوم انسانی افتادیم با وضعیت اسف بارش در ایران... نمی دانم اما به نظرم این روزها حرف از بومی کردن رشته های علوم انسانی بیشتر شبیه یک ژست روشن فکر مآبانه و حتی غرب زده شده است!
نسرین قوامی : 2:21 بֽظֽ | نظرها (4) | دنبالک (0)
امروز رییس بالا سرمان نیست. من هم که خجسته و سرخوشم. اهل حفظ تعادل هم نیستم. بنا بر این ممکن است تا شب بیایم چند باری به روز کنم.
از آن جا که ما انسان های شریف اما بی خانمانی هستیم و در این کلان شهر بی سر و ته زندگی مشترکمان را تو کوچه آغاز کرده ایم دیروز از زور سرما تو خیابان ها و پارک ها توفیق اجباری! نصیبمان شد.

بد هم نیست آدم گاهی وقتش را با این جور فیلم ها بگذراند. به قول سالار فیلمیتش از بچه های ابدی که بیشتر است. البته ایشان معتقدند که اصولا پوران درخشنده برود مستند بسازد برای خودش بهتر است. والا ما که از این چیزها سر در نمی آوریم. این بحث ها را می گذاریم برای اهل فن!
خلاصه که بروید ببینید شما هم کمی سرخوش شوید. رها کنید این روشن فکر بازی ها را!!!
نسرین قوامی : 0:20 بֽظֽ | نظرها (6) | دنبالک (0)
بعد از گذشت چند هفته سخت _خیلی سخت!!!_ جمعه خیلی خوبی را با هم گذراندیم.
درگیری ها و فشارهای زندگی روزمره آن قدر زیاد شده بود که زندگی مان و رابطه مان را داشت دچار تنش می کرد.
دوست دارم درباره این مسائل و تجربه های جدیدم بیشتر بنویسم اما حالا نمی شود. تمرکز ندارم و ذهنم آزاد نیست.
در حال حاضر مهم فقط این است که آرامم. همین!
نسرین قوامی : 11:41 قֽظֽ | نظرها (1) | دنبالک (0)

نسرین قوامی : 0:55 بֽظֽ | نظرها (7) | دنبالک (0)
رفته بودم ناهار. توی رستوران چند تا از خواهران عزیز آمدند و سر میز من نشستند. وقت خوردن از هر دری حرفی می زدند. یهو یکی شان درآمد که "بچه ها من خیلی به جادو گری علاقه مندم. دوست دارم جاهایی باشد توی شهر که آن را آموزش بدهند. اصلا به نظر من باید توی دانشگاه ها یک رشته ای داشته باشیم به اسم جادوگری که به شیوه علمی آن را آموزش بدهند"!!!
نسرین قوامی : 2:01 بֽظֽ | نظرها (8) | دنبالک (0)
روزهای بدی نیست. اما خسته شدم. وضعیت کاریم کم کم دارد تثبیت می شود. اوضاع زندگی خانوادگی هم بدک نیست. روبراه است، البته به شرطی که من وبلاگ نویسی یاد بگیرم. بیشتر از هر چیز این روزها فکر پایان نامه و کارهای کلاسی آزارم می دهد.
چند تایی از بچه های کلاس پروپوزال هاشان هم تصویب شده اما من هنوز حتی موضوع مشخصی ندارم. نه که مسئله و دغدغه ای نداشته باشم، نمی توانم روی هیچ موضوعی تمرکز کنم. ذهنم مشوش است. این روزها هم که آن قدر سرم شلوغ شده که اصلا وقت فکر کردن درست هم درباره اش پیدا نمی کنم.
دیشب چند ساعتی با هم راه رفتیم و حرف زدیم. بیشتر درباره پایان نامه من و بعد هم کمی درباره دغدغه هام در زندگی.
درباره پایان نامه تا به حال به کلی موضوع فکر کرده ام؛ هر کدام هم در یک حوزه: از جامعه شناسی دین گرفته تا روابط جنسی در خانواده، نگاه زنان و دختران به مهریه، زنان تحصیل کرده و جایگاهشان در زندگی اجتماعی و خانوادگی و یا سبک زندگی زنان روستای پدرم و...
مسئله این است که به خیلی موضوعات فکر کرده ام اما اگر بخواهم راجه به هر کدام حرف بزنم دچار آشفتگی می شوم و همه چیز را با هم قاطی می کنم. روی هیچ چیز تمرکز ندارم. سالار دیشب برای صدهزارمین بار گفت (یعنی در واقع حرصش گرفت) که تنها راه نظم دادن به فکرم نوشتن است... و من برای صد هزارمین بار بهش حق دادم. (البته واضح و مبرهن است که در چنین شرایطی حرصش بیشتر درامد!)
مسئله این است که غیر ازترسو تنبلی، هر بار که می نویسم نوشته ام به نظر خودم به شدت لوس و احمقانه و مبتذل می شود و نمایش چنین شخصیتی از خودم فرار می کنم. باز هم باید تلاش کنم.
نسرین قوامی : 5:25 بֽظֽ | نظرها (3) | دنبالک (0)
این روزها برای من پر است از تجربه های جدید؛ آدم های جدید، روابط جدید، زندگی های جدید...
شاغل شده ام و تمام وقتم می گذرد به انجام یک کار مضحک و بی فایده برای این که پول در بیاورم. و اوقات اضافه هم که صرف زن و زندگی جدیدم می شود. ول کرده ام هر چه درس و دانشگاه و مقاله و پایان نامه و ...
.
.
.
آقا به ما وبلاگ نویسی نیامده دیگر!
کلی به بدبختی ها و مشکلاتم فکر کردم و غصه خوردم که بیایم چهار کلمه در این صفحه مبارک بنویسم. برای این که زندگیم را نجات بدهم از خطر از هم پاشیدگی! مدت زیادی است که تحت فشار و خشونت علیه زنان و کودکان هستم. اگر ننویسم طلاق داده خواهم شد. اما حالا که آمده ام بنویسم چند تا خبر خوب با هم و یهو بهم رسید . هر چه رشته بودم پنبه کرد.
آخریش هم که باعث شده از شدت هیجان دیگر روی پا بند نباشم این که همین الان مریم زنگ زد و گفت زیبای عزیزم بعد از مدت ها برگشته. چند ماه است ندیدمش و به شدت دل تنگشم. دیگه نمی تونم بنویسم و باید برم.
هر چند که بعید است کسی دیگر به این جا سر بزند اما اگر تصادفا گذرتان به این طرف ها افتاد وساطت کنید که یک امشب هم طلاق داده نشم.
خواهش می کنم یه فرصت دیگه! فقط تا فردا!
نسرین قوامی : 5:53 بֽظֽ | نظرها (2) | دنبالک (0)

گریزی نیست. باید سقوط کرد توی زندگی!
نسرین قوامی : 4:22 بֽظֽ | نظرها (3) | دنبالک (0)